تمام شد تا آغاز شود...

 

 

درست وقتی که نشسته ام جلوی دخترک و او دارد با اشک از داستان تجاوز برایم می گوید و ترسی از بی آبرویی که چند سالی است با او می آید و دارم بغض م را فرو می دهم و دائم با خودم می گویم اگر دست و دلت بلرزد نمی توانی کمک ش کنی، دائم با خودم می گویم بی تجربگی ات توی نگاه ت ننشیند دائم با خودم می گویم تو اینجا درمانگری و... یک اس ام اس روی گوشی ام می آید و فقط نوشته : تمام شد! ....

دنیا دور سرم می گردد و ترسی از تمام شدنی که می خواهد من را به یک آغاز وصل کند، دائم ذهن م بین حرف های دخترک و تصور سوختگی های بدن ش در یک تجاوز سادیستی ، گریز می زند به مردی که می گوید تمام شد و من سال هاست با دردهای مرد زندگی می کنم و دلم به حجم غصه اش غصه دار می شود و باز هم دخترک می گوید از اقدامات ش برای خودکشی و من باز هم فکرم بین دختری که تیغ رگ دست راست ش را بریده و مردی که باز هم دارد سکوت یاد می گیرد می گردد و هوای ابری به سینه ام چنگ بزند و ...

دخترک رفت، سرم را  روی میز گذاشتم و داغی اشک هایم و هق هق... خانمی بیرون منتظر است بیاید تو و از شوهرش و اعتیاد پسرش و افسردگی یائسگی بگوید و من فکر می کنم فقط می خواهم فرار کنم و بروم زیر باران، باران اشک هایم را بشوید ...

دلم می خواهد بگویم دارم کم می آورم، بگویم می ترسم از آغازی که به یک پایان متصل است، دلم می خواهد بمیرم برای این همه اتفاق که شیرین ها را زهر می کند و ...

قرارهای بعد از ظهر را کنسل می کنم، می نشینم پشت فرمان ماشین و با خودم می گویم مثل آدم رانندگی کن، صدای بوق اتوبوس توی گوشم می پیچد و ماشین را جمع می کنم یک گوشه و صدای بوق های بعدی...

بزرگراه چمران شمال، گوشه ای نگه می دارم و سرم را تکیه می دهم به فرمان ماشین و دائم با خودم می گویم خیر سرت روانشناسی! مدیریت کن خودت را...

سیگارم را روشن می کنم ، ماشین پلیس راهنمایی با یک آژیر جلویم نگه می دارد و کسی از ماشین پیاده می شود و می آید می زند شیشه ی ماشین و من فقط می گویم نمی توانم رانندگی کنم. افسر می گوید پس پیاده شو ماشین برود پارکینگ، خیسی چشم م را که می بیند از خشکی برخوردش کم می شود، می پرسد کمک می خواهی؟ و من می گویم سیگارم تمام بشود می روم. می گوید فلاشر را روشن کن تا یک جایی پشت سرت می آیم و من با خودم می گویم یعنی هنوز آدم ها مهربانی یادشان هست؟ تا نیایش غرب پشت سرم می آید و بعد می رود و من می رسم به او، او که امروز تمام کرده داستانی را که تلخی اش از سکوت ش پیداست...

می رویم یک گوشه می نشینیم و سرم را روی سینه اش می گذارم و باز هم بزرگ ترین غصه های دنیا در گرمای آغوشش فراموشم می شود...

/ 7 نظر / 11 بازدید
هولدن کالفیلد

اوتیست ندیدی که گریه یادت بره[خنثی] بگو دَ دَ [خنثی] خوب باش دختر!

مه لیلا

مراقب خودت باش توی دردهای مریض هایت گم نشوی زندگی هرکسی به اندازه ی خودش درد دارد !

سامورايي

نوشته‌ات هم تلخ بود و هم شيرين. خط آخرشو كه خوندم، كمي از ناراحتي ابتداي متنت كه در جودم بود تسكين پيدا كرد... شغل سختي داري، خيلي سخت

یک ذهن پریشان

مراقب خودت باش ماه دخت جان . ممنون که به وبلاگم سر زدی [گل]

زی زی

دخترکم می دونم انقد دلت بزرگ و پر از مهربونی هست که غصه همه عالم وادم و می کنی تو اوت گنجه کوچیک با محبتت ... اما نازنین زی زی باید مواظب روح خودتم باشی... می دونم کم نمیاری و همه این راه هارو می ری ...به بقیه هم راه نشون میدی... فقط میتونم بگم خسته نباشی دکتر کوچولو من

معلم روستا

سلام با تمام فاصله ای که بین دنیاهایمان هست ولی یک چیز را می توانم بفهمم. هنوز هستند انسانهایی که چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار درپناه حق