اندر جکایات تجربیات جدید ماه دخت

رها کردن تهران آن هم برای زمانی نسبتن (!) طولانی و نامعلوم و سکنی گزیدن در شهری که هم دوستش دارم و هم برایم عجیب است، این روزهایم را پر کرده از تجربیات جدید! که البته کلن زندگی نسبتن(!) مستقل خودش به تنهایی پر از تجربیات جالب است، رسیدگی به امور خانه و مدیریت خرج و مخارج و حتی خرید میوه و سبزی و ... و ایستادن در صف نانوایی و ...

در این بین یک عدد پسر عمه ی دهه هفتادی هم داشته باشی که اتفاقن اطراف خانه ات، مسیر جوانک گردی های این روزهایش باشد و دائم زنگ بزند که خرید داری بگو، ماشین می خواهی بگو، تفریح می خواهی بگو، و بعد کاشف به عمل بیاید که آقا که کودکی اش مثل عروسک اسباب بازی زیر دستمان شوت ش می کردیم این طرف و آن طرف ، هوای عشق و عاشقی دختر دایی وسط دهه شصتی اش را کرده باشد، هم تفنن است هم روی اعصاب! اما به هر حال بخشی از تجربیات جدید است و شاید یک سیلی نسبتن(!) غیر مستقیم از روزگار که سن ت دارد بالا می رود و خاطر خواه هایت دارند نسل عوض می کنند!

بخش جالب توجه دیگر در این سکنی گزیدن به مدت نامعلوم، عصرهای دور همی خاله خواهرزاده ها و بگو بخندهاست که برای من که سال هاست تفنن عصرهایم کافه نشینی اصولن در تنهایی است بسیار حس متفاوتی دارد.

 از قلم نیندازم که باغبان خوش سلیقه ولی اندکی روی اعصاب را برای همان مدت نامعلوم مرخص کردم و دم غروب ها را به آبیاری گل ها و درختان باغچه می گذرانم و چای دارچین سماوری را با سیگار روی تخت توی حیاط، میان بوی نم باغچه میل نمایم!

و البته بخش بسیار بسیار شیرین این سفر مامان بزرگ گلی است که این روزها به محض اراده، بعد از بیست دقیقه پیاده روی زنگ در خانه اش را می زنم و می روم می نشینم پیش ش و او که کلن در همه ی فامیل به کم حرفی معروف است، می نشیند برای من خلاف عادت، ساعت ها از بابا بزرگ خدا بیامرز می گوید و لیوان های چای ام را پی در پی پر کند و هی برگه های آزمایش خون ش را می آورد تا برای ش عددهایش را توضیح بدهم و ...

و باز هم البته تنهایی توی خانه ی حیاط دار دنیایی با تنهایی در آپارتمان تفاوت دارد و گاهی شب ها، نیمه شب ها در و دیوار به صدا در می آیند و اوهام حضور اجنه ی محترمه(!) خیال راحت تنهایی ام را بر هم می زند، اما دایی جان گل و با حوصله ای دارم که این وقت ها می آید و گشتی توی حیاط می زند و نیم ساعتی پیش م مهمان چای و سیگار می شود تا ترس رهایم کند! آدمی است دیگر...

ناگفته نماند که خرمگس معرکه با گفتن نگفتنی ها گند زده به ته مانده ی امیدم به بشریت! ولی خوب وقتی بود برای دانستن، حالا که استاد عزیز طی یک تماس تلفنی بنده را از انجام ادامه پروژه ی گرنت معاف نمودند و با این همه اخبار استرس زا اوور لود نکرده ام، همچنین شلوغی های و دور همی ها و ... خوب ذهن م را برده به دنیای رویایی آرام م! به قول دوستی این اتفاق درست همین حالا باید می افتاد، زودتر و دیرترش می توانست بسیار خسارت بار تر از این باشد...

مامان جان و بابا جان هم که دو هفته ای چند روز می آیند اینجا و هر بار قبل برگشتن، دعوت م می کنند به خانه! اما اینجا را با این همه تفنن و دلگرمی نمی توانم رها کنم و برگردم به روزهای پر دود و دم تهران و شلوغی و ترافیک! و لازم به ذکر است که بگویم این سفر نسبتن طولانی در وضعیتی آغاز شد که مامان جان تماس گرفتند موبایل بنده، عصری که بعد از یک ماه دوری از ایران در حال تهران گردی بودم، گفتند می خواهی بیایی شمال زودتر بیا خانه وسایل ت را جمع کن و من به ایشان گفتم، هر چه روی تخت است بریز توی کوله ام و بیاور! و آن ها آمدند و من را سوار کردند و آمدم شمال برای سه روز! و همچنان این سه روز پایان نیافته!

فکر می کنم دیگر لازم نیست درباره ی دریا و جنگل و ... بگویم که این روزها رسیدن بهشان فقط اراده می خواهد!

شما جای من،، برمی گشتید تهران با این همه تفنن؟

/ 8 نظر / 13 بازدید
زهرا

یه وقتایی ادم به این تنهایی احتیاج داره [لبخند]نیاز داره که کنار یه مامان بزرگ گلی بشینه و با شور و شوق بشینه و ذوق کنه با حرف زدن باهاش تا همه دلتنگیها یادش بره ... قشنگ عصر ها کنار خاله ها و با تمام وجود لبخند بزنی و وجودت احساس ارامش کنی به نظز من دور بودن و شروع یه زندگی با نگاه دوباره و متفاوت از تمام زندگی گذشته قشنگه... اما یه وقتایی احساس مسئولیت یا حس عاشقی یه جوجه هفتادی فوکولو میتونه به این دید هم باشه که هنوز انقد شاداب و باطراوت هستی که نسل دهه هفتادی هم به خودش حس قشنگی بده[چشمک] اون بیدار شدن شبانه و که گویا در صفر مطلق زاده شدی در پست قبل میتونه شروع زندگی دوباره باشه و تجربه جدید [لبخند][گل] موفق باشی.....

زهرا

می دانی..؟ آدم های ِ ساده.. ساده هم عاشق می شوند.. ساده صبوری می کنند.. ساده عشق می وَرزَند.. ساده می مانند.. اما سَخت دِل می کنند.. آن وقت که دل ِ می کنند.. جان می دَهند.. سخت میشکنند.. سخت فراموش میکنند.. آدم های ِ ساده….. .....

آمینا

کاش میون این همه ارامش واقعن بشه اروم شد... کاش واقعن بشه رها شد... کاش وافعن...! کاش بشه که یهو یاد دلتنگیات نیفتی... کاش دلت واسه خودت تنگ نشه... کاش دلت نخواد این نباشی.... کاش.....! کاش ارزوهات زودگذر نباشه... کاش ادمایی که حس میکنی میخوای دوسشون داشته باشی باشن... کاش یکی باشه که ارومت کنه.. کاش یکی باشه که که همش نگه میگذره... کاش یکی باشه که بگه روزای خوبت زودی برمیگرده... کاش....! کاش این قدر دلتنگ نبودم... کاش این نبودم... کاش نبودم... کاش....

طاها

بیچاره پسر عمه دهه هفتادی دلم براش سوخت !

آبینه

تنها موندن توی خونه ای با این تفاسیر دلِ ،دلِ ماه دختی میخواد! من بودم میرفتم تهران سفر و بعد برمی گشتم:)

آبینه

نظرات پست م فقط برای حرفهای دوست داشتنی تو باز می شود، فقط!

نفیسه

پسرها تو این سن واقعا مغزشون پاره سنگ برمیداره! :| منم بودم بر نمیگشتم! خصوصا با وجود باغ و دار و درخت و این صحبتها... :)