شوق و شعفی از جنس بی فردایی!

کفش های پاشنه بلندش را در آورد و پرت کرد زیر صندلی عقب و استارت زد، بسم الله ی گفت و ماشین را از پارک خارج کرد.

تمام راه یک چشم ش به جاده بود و نگاهی به کیلومترشمار داشت.  پدال ها زیر پای بدون کفش سر می خوردند و مضطربش می کردند، اما چاره ای نداشت. جنگل های تابستان زده ی اطراف جاده و دریا که گاهی دست راست جاده قابل رویت بود، عجله اش را برای رسیدن به عصر آرام بیشتر می کرد و ترافیک های کوچک درون شهرها عصبی اش می کرد.

تابلوهای راهداری فلان کیلومتر مانده تا ... ، ناخودآگاه پایش را بر پدال گاز سنگین تر می کرد.

تابلوی راهداری رسیدنش را به شهر ... خوش آمد می گفت، ترس توی دل ش دوید. گوشه ای پارک کرد و قرآن را از کیف ش بیرون آورد، دعای استخاره را خواند و باز کرد. بد بود !

پیچید توی جاده ای که می خورد به شهرک ساحلی ، کمی جلوتر آنجا که سنگ ها ورود ماشن را به نزدیکی ساحل بسته بودند، پیاده شد، نگاهی به دریای آرام عصر تابستان انداخت،جوراب و مانتو و روسری اش را در آورد و دوید روی شن های ساحل.

گوشه ای آن دورتر ها که از دیدرس سایرین خارج بود خودش را روی شن ها رها کرد.

چشمانش که به آسمان افتاد،شوق و شعفی از جنس بی فردایی در دلش دوید.

زندگی همین یک لحظه بود، دراز کشیده روی شن های ساحل با مشت های پر از شن و صدف....

/ 15 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مه لیلا

اما من اگه برا دیدن کسی قرار بود برم میرفتم تا بهش برسم اما دریا رو هم خییییییییییییییلی دوست دارم

آبینه

نظراتم رو خوندی یعنی؟ خچوندی بیا پیشم

آبینه

راجع به متنت هم نظر گذاشته بودم):

معلم روستا

سلام زندگی همین لحظاتی است که بیان فرمودید.بی فردایی به معنی نداشتن فردا نیست.به قول مولانا صوفی ابن الوقت باید باشد.یعنی همین لحظات را باید داشته باشد و کاری را به امید فردا نیاندازد. پس همه چیز را باید داشت هم گذشته و هم حال و هم اینده را ولی با نسبت های درست. دو سالدر کنار ساحل دریا زندگی کرده ام و آن عصر آرامی را که نوشته اید را بسیار حس کرده لم. درپناه حق

پاییزه

خوش به حالش چه آزاد و رهاست که میتونه تو لحظه واسه خودش تصمیم بگیره

زهرا

اگر بدونه کجای کارش میلنگه از اون ازادی و تصمیم تو لحظه ش لذت میبره.... ایشاله که راهش و پیدا می کنه[لبخند]

آمینا

... تمام راه چشمت به تابلوها باشه . هرچی نزدیکتر میشی دلت بلرزه و احساس کنی کار درستی که میخوای بری و بگی و بخوای که باشه... نزدیک تر که میشی بهش زنگ بزنی و ازش بخوای بیاد و ببینیش... بیاد و ببینیش و جرات نکنی نگاهش کنی... بشینی رو صندلی تو اون کافه...! و بهش بگی اومدم که 3 سال رو تموم کنم... همون روزی که شروع شده... و بگه نمی تونی.. چون خوب میشناستت... بگی م یخوام... تموممش کنی و بری.............. و فقط خودت بدونی که هیچ وقت تموم نمیشه....

آمینا

... تمام راه چشمت به تابلوها باشه . هرچی نزدیکتر میشی دلت بلرزه و احساس کنی کار درستی که میخوای بری و بگی و بخوای که باشه... نزدیک تر که میشی بهش زنگ بزنی و ازش بخوای بیاد و ببینیش... بیاد و ببینیش و جرات نکنی نگاهش کنی... بشینی رو صندلی تو اون کافه...! و بهش بگی اومدم که 3 سال رو تموم کنم... همون روزی که شروع شده... و بگه نمی تونی.. چون خوب میشناستت... بگی م یخوام... تموممش کنی و بری.............. و فقط خودت بدونی که هیچ وقت تموم نمیشه....

مسعود

يكي از بزرگ ترين حسادت هاي من به تو همين لحظه ها بوده، تصميم هاي انتحاري و بعضا نا متعارف!! نمي دونم اين پست واقعي بود يا خواسته اي كه محقق نشده! اما با شناختم از تو احتمالا محقق شده و باز من حسودي كردم!