برف

خیلی دنبال یکی از نوشته هایم گشتم که یک روز برفی پشت فرمان ماشین توی بزرگراه چمران نوشته بودم! اما پیدایش نکردم.

حکایت آن روز برمی گردد به دورانی که همه دل گرفتگی هایم می رسید به بزرگراه چمران و بعدش هم یا پل مدیریت یا بزرگراه نیایش که وصل م کند به آن ته مه های شهرک غرب ...

حکایت روزهایی که...

یادم هست نوشته بودم، برف که ببارد صدای چرخ های ماشین توی بزرگراه چمران را باید شنید تا ذوقی در دل زنده شود که مختص روزهای دور است، روزهای از دست رفته، روزهای دور از قضاوت...

ترافیک سنگین آن روز مجال 300 کلمه نوشتن داده بود، یادم هست وقتی برگشتم خانه یک راست رفتم توی اتاق م و چند آرام بخش نوش جان کردم و خوابیدم تا صبح فردایش و وقتی بیدار شدم هرچه دنبال موبایلم گشتم پیدایش نکردم، رفتم توی پارکینگ توی ماشین را هم بگردم که دیدم لپ تاپ روی صندلی باز است و گوشی موبایل هم سر جای همیشگی اش و درهای ماشین را هم قفل نکرده بودم!

آن روز به خودم گفتم: با همین سرعت پیش بروی به زودی اسم خودت را هم فراموش می کنی و این یعنی جنون از نوع مجنون!

و امشب این برف های ریز که می بارد روی شیشه تا امیدی باشد برای چند صباحی بدون آلودگی، دلم هوای روزهای جنون را کرد!

نه که روزهای جنون خوب باشد که دلتنگی بیاورد، اما گاهی جهل را آرامش بزرگی است که فقط زمان، به علم که برساند آدمی قدر نعمتش را می فهمد...

دلم تنگ است برای جهل روزهای سال های گذشته...

/ 12 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
معلم روستا

سلام برف در قاموس من پر است از مناظر بدیع و زیبایی که هیچ وقت از دیدنشان سیر نمی شدم. سالهاست از بزرگراه ها دل کنده ام و دلبسته ی دیدن زیبایی های طبیعت شده ام. شاید آن جهلی که می گویید در من بسیار باشد.چون خود را در برابر این همه زیبایی ،بی سواد و زشت می بینم. درپناه حق

ثمینه

وای خیلی تاثیر گذار و عبرت آموز بود..."فقط منتظر بودی و آماده نبودی". "خبر خوب رسید و ماهدخت آماده نبود" امیدوارم به مرور زمان شیرینیش به کامتون بشینه. بعضی وقتها اینقدر کام آدم تلخ میمونه که باید مدتی شیرینی رو مزه مزه کنه تا متوجهش بشه...انگار ذائقه روح ادم طعم شیرین رو گم کرده وطول میکشه پیداش کنه. خانم ها همیشه میتونن ناز کنن. دست این آدم بی مزه درد نکنه باعث آشتی شد. خانم عاشق برای آرامش عشقت دعا می کنم.

دختر ارغوانی

"نه که روزهای جنون خوب باشد که دلتنگی بیاورد، اما گاهی جهل را آرامش بزرگی است که فقط زمان، به علم که برساند آدمی قدر نعمتش را می فهمد..." همه ی این نوشته ی خوب یک طرف و این جمله یه طرف دیگه... عالی بود

جواد

سلام ...برف می بارید، روز آشناییمان آن قدر برف بارید که تمام لباسم سفید شد، حتا در اتاق های تاریک دلم هم برف می بارید... یاعلی مدد است

آبینه

ببخشید ماه دخت جان شاید به نحوی بشود اسم این روزها را گذاشت روزهای خریت!؟البته شاید تو منظورت از روزهای جهل این نباشد اما من سریع آن! به ذهنم متبادر شد!!! همه ی ما آدمها کم و زیاد داشته ایم از این روزها و وقتی که گفتی دلت هوای چنان روزهایی رو کرد حس ت رو گرفتم.ته دل آدم یه حال عجیبیه! با اینکه از جنونش رو درک می کنی اما از ته دل میخوای اون روزا باشه. ماه دخت جان حس می کنی گذشتن این روزهای جهل،رسیدن روزهای علم و دلتنگی برای گذشته یعنی ما هی داریم بزرگتر می شویم؟نه تنها عمرمان که روح ما هی قد می کشد!

آبینه

بیا بهم بگو یادته رفاقت وبلاگی ما چند سالشه. بانو وقتی میام وبلاگت بیشتر هواتو میکنه دلم...

دختر ارغوانی

ممنونم که نوشته هامو خوندی [قلب] چون من حرف دلمو زیاد به زبون نمیارم، وقتی نوشته هام خونده میشه، خیلی حس خوبی دارم که حرف دلم رو با دیگرانی که دوستشون دارم درمیون گذاشتم. و هنر! اوه اوه! نه بابا من هنوز هنرمند نشدم [چشمک]

طاها

دلم تنگ است برای جهل روزهای سال های گذشته... هعی روزگار !!!

هولدن کالفیلد

فکر کردم عارف جماعتی لقب عارفانه ی استاد محمد.آ.و هست![خنثی]