ثبت مدت ها پس از درج!

به انتظار عادت کرده ام، حتی حالا که تمام شده، حالا که چند روز است با صدای بلند می خندم! حتی حالا که بد مستی دیشبم رقص آورد و فریادهای خنده ام خانه را نگران کرده بود! خانه عادت کرده در بد مستی ها اشک بریزم، فریادم بغض داشته باشد...

به انتظار عادت کرده ام حتی حالاکه...

چه شب ...ی است امشب! کلمه ها توی ذهنم رژه می روند و تا می آیم بنویسمشان سکوت می کنند،

پلک هایم سنگین است، اما تا چشمانم را می بندم که به خواب بروم همین کلمه های لعنتی...

...

...

پ.ن مهم تر از متن!

از اون وقت هاست که دلم می خواد یه جرقه ی کوچیک آتیش م بزنه و فریاد بزنم! فریاد خشم! این فریاد بغض نداره، از بی خبری نیست، از ندونستن نیست!

خشم ه!

وقتی سال ها حتی شب ها قبل از خواب جرات خاموش کردن گوشی ت رو نداشته باشی و با خودت بگی مبادا امشب به دلش بیفته زنگ بزنه و گوشی ت خاموش باشه...

وقتی بارها رفتی که بری! اما پات نرفت!

وقتی سال ها هر بار که خواستی شروع کنی با خودت گفتی مبادا بیاد ببینه من نیستم! وقتی سال ها آغوشت رو به هر محبتی حرام کردی، وقتی سال ها با مبادا و مبادا ها زندگی کردی، وقتی سال ها زیر لب گفتی "فلانی رسمش نبود..."

وقتی سال ها هر باز که از زندگی حرف زدی پشت بندش یه آه از ته دل کشیدی

وقتی...

اون وقت بیا توی چشم هام نگاه کن و بگو:"فلانی این رسمش نیست!" اون وقت من هم توی چشم هات نگاه می کنم و می گم:" از اون دیبیر دینگول تا، چندتاش مونده؟"

خیلی حرف دارم! خیلی!

این روزها جلوی همه سکوت کردم! حتی جلوی خودم!

 

باید تموم بشه این کابوس ها!

باید برم شاید!

/ 0 نظر / 10 بازدید