تولدم!

برداشت اول:

پاییز 1385- پارک ملت

صبح خسته و کلافه از خواب بیدار شدم، آن روزها دخترخاله جان مهمان من بود، روزهایی از جنس غرور دخترانه...

به دختر خاله جان گفتم حوصله اش نیست این همه راه توی این سرما تا آن سر شهر بروم، خوب یادم هست که گفت مرد سخت عاشق می شود، برای عشق ش برو...

تدی خاکستری و یک شاخه گل سرخ، کلافه بود از سختی ام در صحبت و پرحرف بود، از زمین و آسمان می گفت، یادم هست دلخور شده بود از گردش در پارک بدون دعوت به کافه...

این یک راز است که امشب فاش می کنم!

عزیزکم آن روز بعد از خداحافظی وسوسه من را کشاند دکه ی روزنامه فروشی و من اولین نخ سیگار زندگی ام را بعد از رفتن ت کشیدم، غافل از آنکه عمری در دلتنگی و حسرت ت تنها هم دم م همان سیگار خواهد بود...

هفت سال قبل بود...

تا پاییز سال گذشته تدی توی همه ی سفرها همراهم بود، وقت درس خواندن ها، وقتی خستگی ها، وقت اشک ها...

یادم هست 6 آذر سال گذشته تصمیم گرفتم بهترین دارایی ام را به دخترخاله جان کوچیکه هدیه کنم، تدی را با یک نامه کنار هدیه اش گذاشتم و برایش فرستادم. توی نامه نوشته بودم این تدی شاهد تنها روزهایی است که از ته دل خندیدم، تنها روزهای حقیقی زندگی ام...

برداشت دوم:

آبان 1386- پارک رسالت- ساعت هفت و نیم شب

کلاس درس انقلاب تمام شده بود، نفهمیدم چرا بعد از کلاس خودم را در دستشویی جلوی آینه دیدم و در حال آرایش! یادم هست دوستی آمد و گفت: دوستش داری که وسواس به خرج می دهی! خندیدم و گفت م: احترام است! همین...

عطر مکسمارا و یک شاخه رز نباتی! از آمل آمده بودی، خسته بودی، اما پرحرف...

دلگیر بودی از اینکه دعوت ت نکردم تا فنجان قهوه ای مهمان م باش...

دومین نخ سیگارم را هم همان شب کشیدم، غافل از آنکه به زودی هردویمان به بوی تنباکو عادت خواهیم کرد...

برداشت سوم:

آبان 1387- کافه نارسیس

یک دنیا غصه بودم که تولدم را فراموش کرده، کنفرانس داشتم برای درس مهندسی فضا! دکتر مینو سخت گیر نبود، اول کلاس رفتم و گفتم نمی خواهم کنفرانس بدهم، نشستم ته کلاس و با غصه مشغول نوشتن شدم، یک اس ام اس روی گوشی تلفن: تا نیم ساعت دیگه کافه نارسیس باش!

نفهمیدم چطور بساط نوشتن را جمع کردم و به سرعت خودم را از سید خندان رساندم میدان ولیعصر، آن روزها برای کار رفته بود قم، می دانستم روزی نیست که بخواهد یا بتواند من را به کار ترجیح دهد...

یادت هست؟ میز را با رزهای قرمز پر کرده بودی، ذوق از چشمانم می بارید، با اینکه یک روز از تولدم گذشته بود، می دانستم لثه ات را جراحی کرده ای . صورت باد کرده و رنگ پریده ات نشان می داد چطور این همه راه را آمده ای، عاشقانه ترین روز بودنمان بود، یادت هست؟ دستهایم را در دست ت گرفته بودی و نگاه ت در چشمان گره خورده بود که قطرات اشک روی گونه ات دوید، یادم هست با خودم می گفتم محال است این خوشبختی تمام شود، محال است تولدی باشد و تو نباشی، آن روز بعد از جدا شدن برگ های پاییز خیس از باران را زیر پاهایم این سو آن سو می کردم و می گفتم: ایمان دارم این خوشبختی را پایان نیست...

ساعت مچی زیبای کادوی آن روز، همان روز لعنتی توی آن بیمارستان گم شد و من همه ی این سال ها فکر می کردم باید پیش تو باشد...

برداشت چهارم:

آبان 1388- ...

عکس های تولد آن سال را بعدها توی گوشی بابا دیدم، از آن تولد هیچ در خاطرم نیست، جز صبح تنهایش در کافه نارسیس و صندلی رو به در و اشک و سیگار...

بابا بعد از دو ماه موبایل م را پس داد، می دانم امید داشت تبریکی از تو برسد و حال مرگ را پایان دهد...

برداشت پنجم:

آبان 1389- کافه نارسیس

کیک را آورد و گذاشت جلویم با 24 شمع روشن، گفت تولد تنهایی؟ چه شاعرانه...

رو به در نشسته بودم و نگاهی به در انداختم و خندیدم، من بودم و دفترم!

نوشته بودم تو که نباشی هیچ روزی مبارک نیست، لعنتی تمام ش کن این نبودن را، دارم تمام می شوم بی تو...

برداشت ششم:

آبان 1390- خانه، خواهر جان و همسر عزیزش

آمده بود تا تولدم احساس تنهایی نکنم، سال قبل ش روز تولدم را یک روز دیر تبریک گفته بود! ایراد از خواهر جان نبود، تقصیر تقویم میلادی بود، همسرش در اولین جمع خانوادگی ما حاضر شده بود، بعد از کلی تمرین یکی از اولین جملات فارسی اش را با آن لحجه ی سوئیس جرمن برای تبریک تولدم سرهم کرد: تولدت مبارک باشد!!!

تو که نباشی به در و دیوار گیر می دهم تا بغض هایم بهانه ای داشته باشند، لعنتی این سومین تولد من است بی تو! بی تو که می دانستی ایمان دارم همه ی احوال سال رنگ احوال شب تولد دارد، بس نیست برای نبودن؟ تمام ش کن این دوری را لعنتی! آندی برای من ساعت کادو آورده، برای احترام بسته ام به دستم و عکس می اندازیم، مامان برای در آوردن آن حلقه از دست م برایم یک انگشتر جواهر با دو مروارید کوچک خریده، این ها فکر می کنند من با این نو کردن ها فراموش ت می کنم؟ من قول داده ام تا آن ساعت پیدا نشود ساعتی به دست م نبندم...

برداشت هفتم:

پاییز 1391- کافه هرمان

دوستان عزیزم آمده بودند تا تولدم مبارک باشد، سیگار را برای مدتی کنار گذاشته بودم، هولدن سیگارش را روشن کرد و من بغض م را با خنده خوردم... عجب حکایتی! سیگار نباشد و من بغض م را اشک نکنم... هولدن یک مجموعه موسیقی آرام برایم خریده بود، با خودم گفتم نشانه است! حتی اگر فقط یک "آرام" در تعریف این موسیقی ها باشد...

آن شب بعد از تولد با الی رفتیم کافه سایه روشن، الی می گفت همه ی تلاشش را کرد که بی خبری این سال ها به خبری برسد تا تولدم آرام باشم و بیست و شش سالگی آرامش ببیند، بالاخره به حرف آمده بودی و برای الی جواب ای میل نوشته بودی، یادم هست به الی گفتم سنگ تمام گذاشتی برای امسالم، خبر آرام م کرده و نا آرام...

نوشته بودم: کدام آغوش از یادت برده زنی سال هاست که روزهایش بی تو دروغ تقویم اند

آن شب الی پیش من ماند، خوشحال بودم کسی هست که می توانم برایش بگویم: دلتنگ م به اندازه ی سه سال و دو ماه و نه روز نداشتن ش...

فردای آن روز دخترخاله جان یکی از بزرگترین سورپرایزهای زندگی ام را برایم ساخت،یادم هست بعد از تولد توی گوشم گفت برای سال بعد روز تولدت خودش را می آورم، خندیدم و گفت م آن وقت سورپرایز نیست کارت! می کشی من را...

برداشت هشتم:

پاییز 1392- امشب...

چند ساعتی پشت تلفن آرام م می کنی از نگرانی کارهایم، دلم می خواهد به تو بگویم باور نمی کنم عصر فردا قرار است تو باشی و تولدم مبارک باشد! بعد از سال ها تولدم مبارک باشد...

/ 11 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
معلم روستا

سلام بعد از تربیت معلم به اختیار با تهران خداحافظی کردم و رفتم در دورترین نقطه در میان کوه ها.فضاهایی که می نویسید را به صورت تار به یاد دارم چون حدود بیست سالی است که از انها به دورم. اینجا نه کافه ای است و نه . . . . حتی با مردمانی که در این مکان ها هستند هم احساس دوری می کنم. انتظار در نوشته هایتان به شدت در حال موج خوردن است. حتی به تلاطم های شدید هم می رسد.کمتر کسی است که انتظار را تجربه نکرده باشد. انتظار سنگ صیقل است که انسان را جلا می دهد.فقط باید مواظب بود تا با زاویه ای مناسب بتراشد وگرنه چنان خشی را بر لوح زرین وجود انسان می اندازد که تا پایان عمر هیچ دوایی ندارد. هیچگاه از تولد خوشم نمی امد و حتی نگذاشته ام یک سال هم به من تبریک بگویند.چه کرده ام که بابت یک سال زندگی باید خوشحال باشم. و یا چه خواهم کرد که شروع سال دیگر را باید جشن بگیرم. ساعت هدیه ای مناسب است که به یادمان بی اندازد که زیاد وقت نداریم.باید هر طور شده کاری انجام دهیم کارستان. درپناه حق

نفیسه

تولدتون مبارک خانم همزاد ِ من! [لبخند] [چشمک] ایشاا... زین پس همه ی تولد های عمر زیباتون مبارک باشه :)

جولز

تولد 18 سالگیت مبارک دوست دوست من:دی +حمایت از طرح به رو نیاوردن سن بانوان:دییییییی

نیم زن

سلام. تولدت مبارک بانو.البته برای من کمی این پست گنگ بود ولی مشتاقانه تا انتها خوندم و خوشحالم که امسال تولد دلنشینی کنار او داشتی.

ثمینه

خانم ماهدخت تولدت مبارک. از آن مبارک ها که واقعا پشتش آرزوی شادی و آرامش است. شاید داستان روزهای زندگیمان مثل هم نباشد ولی همه کمابیش معنی انتظار و پریشانی را میفهمیم...پس برای دلت آسمان بدون ابر و شادی ولبخند آرزو می کنم. خوش بحالت که دوستان خوبی داری که تولدت رو به بقیه یادآوری می کنن و تونستی خوبی هایی رو کشف کنی و ببینی. امیدوارم هر آنچه آرزوی دل خودت و برات بهترینه رو شاهد باشی...خیلی خیلی زود. [گل][لبخند]

abiine

سلام دوست قدیمی ام بعد از مدتها هوای فلسفه های لاجوردی به سرم زد.وارد صفحه مدیریت که شدم وقتی بین تاریخ ها دیدم که ای داد بیداد آبان است،یاد تولدت افتادم.باسر آمدم تبریک بگویم که دیدم پست تولدی گذاشتی.باور کن من یادم بود قبل دیدن این پست،اثبات که نمی خواهد؟! :) چه پست جانانه ای گذاشتی! تولدت باید امسال مبارک باشد ...

kh

حالا چی کادو گرفتی ناجنس[چشمک][چشمک]

مه لیلا

تولدت مبارک خانووووووووووووووووم میدونم نیازی نیست تبریک بگک چون مبارک هست !

مه لیلا

دلم نیامد از هولدن الی و اونی که برگشته تشکر نکنم