یک چهارده مهر با تو! بعد از چهار چهارده مهر بی تو!

پشت پنجره ایستاده ام، دیر کرده ای، منتظرم باز هم آن ماشین نقره ای از راه برسد و جلوی نگهبانی برج روبرو توقف کند و من همانطور که چشم م به راننده ای است که از طبقه ی دهم فقط شمایلی از مرد بودن ش می بینم توی جیبش بگردد و موبایلش را در بیاورد و بعد نگاهم را بدهم به گوشی تا آهنگ لاو استوری را بشنوم و گوشی را بردارم و تو بگویی " گیگیلی پایین م زود بیا!"  و تو نفهمی پشت پنجره تماشایت می کنم...

بازهم می دوم سمت در و در را قفل می کنم و با پیاپی زدن دکمه ی آسانسور التماس می کنم زودتر برسد تا زودتر بدوم توی حیاط و  نگهبانی مجتمع را با متانتی ساختگی رد کنم و در جلوی ماشین نقره ای را باز کنم و بنشینم کنار تو!

باز هم تو می پرسی کجا؟

اما این بار با آن روزها فرق کرده!

پایم را جمع می کنم یک گوشه که روی پاکت های سیگار و قوطی های هایپ و بسته خالی های سس و آشغال های دیگر ماشین مردی که دارد با زنده بودن می جنگد نگذارم.

جلوی بانک نگه می داری می روم و بدهی ام را واریز می کنم، برمی گردم و تو می روی پول بگیری. آشغال ها راجمع می کنم تا برسی کمی ماشین را مرتب می کنم، چه شده مرد من را در این سال های دوری؟ چه شده که چشمان دقیق ش که به شلوغی کیفم غر می زد این روزها ماشین ش به این وضع افتاده؟

حالم بد است از پریشان حالی تو، خدای ما کجای داستان انصاف ش را رها کرد؟ حیف آن جوانی و سرزندگی که ما را پیوند داده به امروز درهم و دور از هم...

می کشانم ت کافه دیدارو، دوست ندارم اشک هایت را ببینم، تمام وجودم بغض می شود وقتی می باری، اما باید گریه کنی، سنگینی می فهم م...

بعد می کشانم ت تا پارک جمشیدیه و تو عصبی هستی از لباس به قول خودت نامحجوب م و کفش های پاشنه بلندم و...

بازویت را می گیرم تا تعادل م باشد اما پوست چسبیده بر استخوان دستان م را سست می کند، چه شده تو را مرد؟ این چه حال است؟ این استخوان گونه که فقط لایه ای پوست است پوشیده از دانه های موی سیاه و سپید؟ 

می رویم آنجا...

می خندیم و نشان ت می دهم آنجا که اولین بار من را بوسیدی! یواشکی! می خندیم و می خندیم!

می خندیم به آن نقطه ی دور که ساعت ها نشستیم و درس خواندیم!

می خندیم به آن آلاچیق که اولین سیگار دو نفره مان را آنجا کشیدیم...

می خندیم به همه ی روزهای بهارها، تابستان ها، پاییزها، زمستان ها...

می خندیم به آن زمین یخ زده که دست هایم را گرفته بودی و می کشیدی و من از سر خوردن روی برف ها می خندیدیم

می خندیم به آن مسیر منتهی به پلیس پارک که روی شانه هایت نشسته بودم و تو برایم از مزایای وزن کم می گفتی، پیرمرد را یادت هست؟

برمی گردیم، کفش های پاشنه بلندم توی دستان توست و من کفش هایت را پوشیده ام و به پای برهنه ات می خندم! می گویم" این آدم ها که نگاهمان می کنند حتمن به عشق کودکانه مان می خندند! حتمن فکر می کنند خیلی برای هم نو و تازه ایم، کسی چه می داند بعد از بیش از چهار سال پا گذاشته ایم جایی که همه ی خستگی هایمان را می بردیم آنجا و دفن می کردیم... کسی چه می داند چه گذشت بر ما در این چهار سال دوری..."

راه برگشت مسیر را گم می کنی و من دائم راه اشتباه و پر ترافیک نشان ت می دهم، نباید امروز تمام شود! می خواهم بمیرم در لحظه تا پایان م در روزی باشد که جوانی مان را زندگی کرده ایم...

باز هم می خندم و چراغ های روشن خانه ها را نشان ت می دهم و می گویم : آنجا خانه ی ماست! باید نزدیک خانه ی مامان باشد! باید کسی باشد که مواظب گلابتون باشد!

آه می کشیم و می خندیم ...

می خندیم از خنده های پردرد این سال ها!

می خندیم از بغض های نباریده ی این سال ها!

می خندیم به آرزوهایی که حسرت شده اند!

می خندیم به یک چهارده مهر متفاوت!

نزدیک خانه نگه می داری جایی دورتر از در ورودی

نزدیک برگشت باباست، نباید ببینیدمان، این هم درد دارد برای من...

زود خداحافظی می کنم و پیاده می شوم و تا نزدیک وروردی مجتمع اشک م را قورت می دهم، نزدیک پارکینگ دیگر صدای هق هق ام را می شنوم، مهم نیست این خانمی که توی ماشین ش نشسته و با رادیو ور می رود با خودش بگوید دخترک دیوانه شده 

دیوانه شده ام مرد!

این چه روزگار عجیبی است؟

این حکایت زندگی من و توست؟

حکایت من که دوری چند ساعته را اشک می ریختم و حکایت تو که برای بدون صبحانه امتحان ندادن هایم نیمه شب از شمال را می افتادی و اول وقت جلوی در دانشکده بودی؟

این حکایت ماست از همان بودن حسرت برانگیز آن سال ها؟

می دانم اشتباه کرده ایم...

 

/ 4 نظر / 13 بازدید
مه لیلا

چرا رفت ؟ چرا اینهمه عشق رو رها کردید دلم گرفت دختر به این مرد چی باید گفت ؟ دلم خیلی گرفت گرچه سهم تو نیست اما مراقبش باش...

زهرا

این روزها منتظر یک تلنگر هستم که شیشه نازک دلم بشکنه و ببارم[گریه]چرا اخر غصه ما خوش نیست....دلم تنگه و گرفته

سامورايي

با اينكه نوشته ات غمگين بود اما حس خوبي بهم دست داد. يه حس عاشقانه كه كمتر كسي ميتونه حسش كنه. يه حس غريب كه انگار يه دوست دوست داشتني رو بعد از 14 سال دوري دارم مي بينم!