کارمندی!

عجیب هوس کارمندی به سرم زده که صبح زود بیدار بشوم و لباس اداری بپوشم و توی صف تاکسی بایستم و خودم را برسانم به محل کارم!

بعد هم ساعت کار کار که تمام شد برگردم خانه و شامی حاضر کنم و رمانی دست م بگیرم و بخوانم و ساعت ده نشده از خستگی چشم هایم روی هم برود و صبح با زنگ ساعت از جا بپرم و لباس اداری بپوشم و توی صف تاکسی بایستم و خودم را برسانم به محل کارم و چشم م به ساعت باشد تا عصر همان داستان تکرار شود!

یک سال و اندی تجربۀ زندگی کارمندی داشتم، اما نتوانستم تحمل کنم. حالا که روز و شب و تعطیل و غیر تعطیل م معلوم نیست و دائم دارم حرص می خورم پروژه ها سر وقت تمام بشود و... هوس روزمرگی کارمندی به سرم زده!

حداقل خیرش این بود که چهارشنبه ها عصر با ذوق از دفتر بیرون می آمدم و خوشحال می رفتم کافۀ عصر چهارشنبه نشینی و تمام راه برگشت تا خانه نقشه می کشیدم برای تعطیلات!

حالا که سفرهایم هم فرار از شلوغی تهران است برای نشستن پای کار و استرس این کارها که ظاهرن قرار است تمام نشود و امسال به کنکور دکتری نرسم، هوس کارمندی زده به سرم!

 حسودی می کنم به خواب آرام شب های آن هایی که کارشان ساعت معین دارد!

دل م آخر هفتۀ بی دغدغه می خواهد...

/ 6 نظر / 13 بازدید
معلم روستا

سلام صبح ساعت پنج و نیم از خواب بیدار می شوم.صبحانه را مهیا می کنم و بعد از صرف آن حدود ساعت یک ربع مانده به شش از خانه بیرون می زنم و تا ایستگاه ماشین های روستا پیاده می روم.ساعت هفت ربع سوار ماشین می شوم و هفت و نیم در کنار کوه ها و جنگل ها به مدرسه می رسم.منظره صبح مدرسه بسیار دلانگیز است. بعد از سلام و احوال پرسی با درختان و کوه های استوار تا ساعت دوازده و ربع با بچه ها سروکله می زنم تا کمی ریاضی یادشان بدهم.در برگشت تازمانی که ماشین گیر بیاورم جاده را پیاده طی می کنم.ساعت یک و نیم به دنبال نیما در مهد کودک می روم و با هم به خانه می رسیم. این بخشی از زندگی کارمندی من است البته در شیفت های صبح. غروب چهارشنبه همان لذتی را دارد که می فرمایید. امیدوارم کارها و پروژه هایتان با موفقیت به پایان برسد و شما هم راحت شوید. درپناه حق

سامورايي

من هم روزهاي هفته را فراموش كرده ام. تاريخ روزها را نميدانم. بايد زندگيم يه نظمي بگيرد. به بيكاري عادت ندارم و بايد يه فكري براي خودم بكنم البته قبل از به فنا رفتنم!

مه لیلا

بیا مادر جان عطای این کارمندی تقدیم تو ...

دختر ارغوانی

سلام. نوشته هات رو دوست دارم. ظندگی من الان تقریبا این شکلی شده، اما کارم یک روز درمیونه! بنابراین به همه ی کارام میرسم [لبخند] من شمارو با اسم وبلاگت لینک کردم. اگر دوست داشتی لینکم کن.[گل] http://purple-girl.persianblog.ir/

دختر ارغوانی

[خدایی؟ ظندگی؟ آه پروردگار صته ثفاط در جامئه ی ما آلیه! ] [گریه] [خنده] خودم وقتی پیغام رو فرستائم تازه دیدم و کلی هم خجل شدم! خدایی سهواََ بود! ماه دخت جان خیلی خوشحالم کردی که بهم سر زدی. بازم بیا [گل][گل][گل]