چشم هایت را ببند!

چشم هایش را بسته بود و بدون اینکه توی چشم های خسته ام که از بغض برق می زد، نگاهی بیندازد، پشت هم برایم حقیقت را که کاملن از آن بی خبر بودن لیست می کرد!

چشم هایش را بسته بود و نفهمید با گفتن جمله ی اولش حتی پاهایم سنگینی دلم را تاب نیاورد و کف اتاق روی زمین نشستم.

چشم هایش را بسته بود و ندید بی آنکه بفهم م چشم هایم خیس می شوند و گلویم خشک شده و نفس م بالا نمی آید!

چشم هایش را بسته بود و می گفت و می گفت بی آنکه منتظر تایید حرف هایش باشد پشت هم حقیقت را در کام م تزریق می کرد !

حرف هایش را تمام کرد و فقط یک جمله گفتم:

کاش وقتی تیر خلاص را می زدی توی چشم هایم نگاه می کردی که ببینی نا امید تمام م کردی...

/ 4 نظر / 16 بازدید
آبینه

چشم بسته ها در قلبشان را می بندند. همیشه به یه مرحومی می گفتم چشمها دریچه های قلب اند!

آمینا

"دلتنگی نوشته" متولد شده... :)

آبینه

خیلی خوبه که معجزه ها اتفاق می افتند, خیلی خوبه که هستی, که دارمت.

مه لیلا

کاش می گفتی برو اسلحه ات را بیاور تیر خلاص را توی سرم خالی کن قلبم را سالها پیش ...