آرمان نوشته

روی مبل گوشه ی اتاق نشست و نفس عمیقی کشید، خسته بود. احساس فرسودگی می کرد، همه ی تلاش ش به هیچ رسیده بود و همه ی امیدش در نظرش حماقت می آمد.

چشمش به تابلوی بزرگ روی دیوار افتاد، نمی خواست ذهنش را درگیر "آرمان نوشته" ی روی دیوار کند. سرش را به پشتی مبل تکیه داد و به سقف چشم دوخت.

پدربزرگ روی تخت پوشیده از قالی  ترکمنی نشسته بود و به پشتی قرمز ترکمنی تکیه کرده بود و صدای آب فشان حوض و قل قل قلیانش در هم آمیخته بود. بوی توتون خوانسار توی کلام پدر بزرگ نشسته بود، پدر بزرگ حکایتی می گفت از مردی به دنبال گنج که سال ها زمین را کنده بود و طبق نقشه مطمئن بود گنج آنجا پنهان است،  هرکس از آنجا گذر می کرد تلاش مرد را به سخره می گرفت. مرد سال ها مصمم زمین را کند ودر آخر نا امید از یافتن گنج خودش را از چاه بیرون کشید و رفت، رهگذری عبور می کرد که تلالو طلا در چاه توجهش را جلب کرد، مرد گنج را زمانی رها کرده بود که فقط مشتی خاک تا آن فاصله داشت.

از یادآوری  چندباره ی این حکایت طی تلاش این چند ماه خنده اش گرفت. داستان زیبایی بود اما با حقیقت دنیایی فاصله داشت. تلاش این چند ماه هیچ ثمره ای در پی نداشت، با خودش گفت :"امیدوار بودن گاه حماقتی بیش نیست".

روی تابلوی روی دیوار نوشته بود:" هر گاه خواستی رها کنی، بدان مشتی خاک تا گنج بیش نمانده است"

....

/ 10 نظر / 7 بازدید
غزل

گاهی احمق بودن لازمه ی زندگی ست،گاهی! فکر کنی که نمی فهمی! خیلی ها راحت نمی فهمند. وانمود کردنش سخت هست ولی شدنیه. پس امیدواری توجیه پیدا کرد! :)

هولدن کالفیلد

این مُشته اندازه اش اندازه ی مُشت یک هیولای افسانه ای که مُشتش 5000برابر مُشت اکوان دیو مُشت بوده![خنثی]

نفیسه

ولی خب باید قبول کرد همیشه آخرین گام ها تا قله سخت ترین ها هستند... اینکه همون چند مشت خاک رو هم کنار بزنی قدرت زیادی میخواد. :) +بی ربط نوشت: یادم میاد یه نفری چند وقت پیش بهم گفت که از این عبارت "حق با شماست" انقد استفاده نکن!! حالا آدمش یادم نیستا ولی یادمه که گفت!! [نیشخند][خنثی]

غزل

دعوتی خانوم برای خوندن دعوتِ آقا[نیشخند]

مه لیلا

تا حالا سیب زمینی یا پیاز داغ سوزوندی؟ دیدی حواست بهش هست یه دقه میری و برمیگردی میبینی سوخت میدونی چرا؟ دقیقا وقتی میری که خسته شدی... همیشه برای کارها من این مورد و تو ذهنم میارم با خودم میگم حواست باشه پیاز داغت پیاز سوخته نشه خستگی بهانه ی ما آدمهاست مگه تو نبودی که گفتی از خاطره های خوب گذشته لذت ببر حالا من میگم خستگی رو فراموش کن خونه پشت همین کوه این آخرین کوه ...

مسعود

تاريك ترين ساعت قبل از طلوع خورشيد است، اما به شرطي كه خورشيد طلوع كند

جولیت

نوشته روی تابلو چقدر تاثیر گذاره. فکر میکنم اگه همچین نوشته ای رو بذارم روی دیوار اتاقم هیچوقت امیدم رو از دست ندم و دست از تلاش برندارم نوشتمش توی دفترم مرسی

جولیت

نوشته روی تابلو چقدر تاثیر گذاره. فکر میکنم اگه همچین نوشته ای رو بذارم روی دیوار اتاقم هیچوقت امیدم رو از دست ندم و دست از تلاش برندارم نوشتمش توی دفترم مرسی