...

خدایا این چه بازی جدیدی است که آغاز کرده ای؟

اصلن نمی خواهم شکوه کنم! این روزها بهترین روزهای زندگی من است، تلخ ترین روزهای من! خودت خوب می دانی برای کسی که تلخی قهوه و شکلات و سیگار برگ شیرین ترین تفنن زندگی اش است، روزگار هر چه تلخ تر شیرین تر!

خدایا شکوه نمی کنم این روزها بهترین روزهای زندگی من است، خودت می دانی سال هاست که همیشه در دعاهایم از تو درد خواسته ام! دل شکسته خواسته ام! مگر نه اینکه تو در قلب شکسته خانه داری؟

بزن این زخم ها را بر دل م من به تو بیشتر لبخند می زنم هر چه زخمی تر باشم! اصلن خودت که می دانی زندگی هر چه تلخ تر باشد من اغناترم!

پایم را گذاشته ام وسط در وسط گه مرداب زندگی و کثافت تا فرای مجال تنفس م را پوشانده، من به تو اعتماد کرده ام! به انتخاب ت به نشانه هایت! حتی شکوه ندارم از این منجلاب متعفن که گرفتارش شده ام...

من را به میدان این نبرد کشانده ای تا عدل ت را نشان م دهی؟ خدایا من بخشیدم! به بزرگی ات بخشیدم، نمی خواهم آن ها که چهار سال و یک ماه و پانزده روز است به دردهایم می خندند، پیش چشمان م حقانیت ببینند! خدایا بخشیدم به خداوندی ات سوگند بخشیدم! من به این درد که هر روز صبح با من از خواب بیدار می شود و تا شب توی وجودم می دود و تا دم صبح دست از کابوس هایم برنمی دارد عادت کرده ام! خدایا این میدان نمایش عدل ت را پایان ده داری دردهایم را زنده می کنی

سال ها میان متون دینی و فلسفی و عرفانی به دنبال سندیت عدل تو گشته ام ، هفت شهر عشق را به دنبال برهان عدل ت جسته ام و هر بار دلم بی پاسخ ماند و حالا تو این روزها بازی نمایش عدل به راه اندخته ای!تمام ش کن که به تنها سرمایه ی وجودی ام که بزرگی توست بخشیدم...

حرف سالیان است ...آخر من چه کم دارم در این زندگی که این روزها هر چه می خواهم در دست م می گذاری؟ این روزها فقط مانده بیایی روی زمین و توی چشم هایم نگاه کنی و دل م را از حقیقت سرشار کنی! تو سال هاست نمی گذاری جاهل باشم، نمی گذاری حقیقتی از پیش چشمان زمینی ام پنهان بماند! آخر چگونه شکرت کنم از این مهربانی که زندگی ام را سرشار کرده؟

خدایا به خداوندی ات سوگند که شکوه نمی کنم! شوخی هم نمی کنم! کنایه نمی زنم! لبخند صبح امروزم از هزاران هزار فحش و شکوه برای تو پربارتر بود! اصلن من را چه به سر در آوردن از حکمت تو؟ می دانم داری پای زمینی ام را از صعب راه های باقی بشریت قطع می کنی! من می دانم بنده ی خاص تو ام! از اولین روز خلقت م که زنده ماندن م در تنفس هوای بیمارستان معجزه ای بود که کسی باورش نمی کرد تا حوادث سال های کودکی و هزاران هزار بار تا مرگ بردن و بازگرداندن ت ایمان آوردم که من برای تو بنده ی خاص هستم!

فکر می کردم اگر امروز دستان عزرائیل ت گریبان زندگی ام را بگیرد به او لبخندی می زنم و می گویم من در این نزدیک به بیست و هفت سال زندگی صد و بیست و هفت سال نه، بلکه هزار و بیست و هفت سال زندگی کرده ام! هزار و بیست و هفت سال بندگی کرده ام! من از مرگ هراسی ندارم ...

حالا مهدی این حرف م را به افسردگی ام تفسیر کند، هولدن بیاید و بگوید ماه دخت مزخرف می نویسد، ننویسد بهتر! آبینه نگران م شود، ززی صد بار شماره ام را بگیرد و با هر بار خاموش دیدن نگران تر شود، مهتا باز هم دلداری ام دهد الناز سرم را روی شانه اش بگذارد و برای تسکین م با بغض هم آوا شود، من چطور بگویم خوب م؟ چطور بگویم وقتی کام م به تلخی شیرین است قلم م تلخ می شود؟ نگران من نشوید! ماه دخت در اوج است این روزها! اوج از دست دادگی که همه ی آرزوی زندگی اش بود، من وقتی اشک می ریزم که خوشحال م، وقتی قلب م می گیرد که تلخی ها را به جان می کشم و مزه مزه می کنم، وقتی تلخ می نویسم که ایمان دارم!

اصلن چطور بگویم؟ این روزها ماه دخت در بهت است! در بهت نمایش عدل الهی!

آهای خدا! من شکوه نمی کنم حواست هست؟ فقط دارم شکر می کنم! از اینکه دائم با پشت پا زدن هایت و زمین خوردن هایم بزرگ م می کنی! از اینکه مشق صبر برایم سرمشق می گیری! از اینکه یادم داده ای با صدای بلند بخندم تا نبارم! من شکرت می کنم! شکرت می کنم که نمی گذاری در دامان فریب اسیر شوم! شکرت می کنم که نمی گذاری در جهالت دنیایی ویران کنم که دنیای توست! به تو امید دارد...

آهای خدا من حواسم هست که تماس دکتر ع دیروز بی حکمت نبود! اولتیماتوم بابا جان هم برای پایان پروژه کلام تو بود! خوب می دانی سال هاست همسرم، مردم، عشق م، پناه م، نان آورم، هستی ام کارم است و تو می خواستی این روزها آنقدر کار سرم آوار بشود که نفهم م چه دارد می گذرد!

درد این روزها لذت دارد برای من! مثل فرو کردن سوزن در لثه، بزن زخم هایت را که ماه دخت چهار سال ویک ماه هفده روز است از تو می خواهد به جبران حماقت ی که دنیایی را ویران کرد، نه دنیاهایی را ویران کرد درد هدیه اش کنی!

آنقدر درد هدیه اش کنی که با روح هزار پاره و قلب هزار تکه به دیدارت بیاید.

خدایا  سال هاست از تو جز درد نمی خواهم، جز دل شکسته نمی خواهم، جز زمین زدن نمی خواهم! و تو به رسم همه ی این سالیان خواهش م را بی پاسخ نگذاشتی!

سپاس خدایم

سپاس...

می روم سجاده ای پهن کنم و نماز شکایت بخوانم که خودت می دانی از هزار رکعت نماز بندگی و هزار سجده ی شکر خاضعانه تر است...

سپاس خدایم

سپاس...

 

 

 پ.ن: یادت هست قمار آخرمان؟ من جانم را باخت م! بس است برای نفس کشیدن، راه رفتن، دویدن در مرگ، بس است! به وعده ات وفا کن نمی خواهم با حکمت ت بجنگم و خودم ...

/ 6 نظر / 11 بازدید
ایمان

سلام وبلاگ زیبایی دارین.به ما هم یه سر بزنین.خوشحال میشم

آبینه

من دارم اشک می ریزم پای نوشته های تو. ماه دخت من ،شبیه این حس را چشیده ام .آدم انگار توی بغل خود خدا گریه می کند و می نالد،دردم از یار است و درمان نیز هم... مثه وقتایی که از مامان و بابا دلگیریم و توی بغل خودشون بغضمون می شکنه. دیگه نگرانت نمیشم.کی بهتر از خدای تو میتونه آرام تو باشه،به خدای خودت که بسپارمت دلم امنه[ماچ]

زی زی

میدونم دلت پر بود... میدونم چهار سال و هفده روزه داری با خودت می جنگی... می دونم تمام روزهای بیست وهفت سالت چطور گذشت...میدونم برای تمام ایت صدوبیست وهفت هزار سالت گریه کردم....میدونم وو برای تمام این سالها فقط از خدا خواستم همیشه لبخند بزنی...میدونم و از خدا خالصانه خواستم همه دردات مال من و لبخند و ارامش و خوشبختی مال تو....میدونم الان چه حسی داری گل نازم.... تمام حرفات و میدونم و ذره ذره حست میکنم ...مواظب خوت باش....هروقت خواستی بری اون بالا تو اغوش خدا گرم بشیی.. فقط یادت باشه یه ذی ذی اون پاین هست که نفس به نفست بنده...[گریه][گریه]

سامورايي

مناجات نامه‌ي دلنشيني بود. اين روزا سر صحبت من هم با خدا بدجور باز شده اما تو كه اينقدر راحت حرفاشو باهاش ميزني مطمعن باش جوابتم به همين راحتي ميگيري. به قول نصيحت كنندگان تنها راه مقابله با اين مشكلات صبره! البته يه كم امتحاناي الهي سخته و بيشترين فشار رو روي بنده هاي محبوبش مياره پس زياد نگران نباش كه بعد از هر سختي، آساني مياد [لبخند]

kh

هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند

مه لیلا

مشهد نبودم خانوم نمیدونم چی بگم من تاحالا از خدا درد نخواستم یه موقعی عشق خواستم اما اینطوری نه ! کاری از دستم بر میاد ؟