تو خدای منصفی نیستی!

رؤیای دیشب، حادثه ای که در راه است و همۀ شب های آن زمستان لعنتی یعنی تو خدای منصفی نبودی!

هیچ جای این داستان!

حالا باز هم به من وعده نده!

دیگر باورت ندارم!

مگر جز این است که من به خاطر تو از حق خودم گذشتم؟ حالا این خنجرهای پی در پی چیست که در سینه ام فرو می کنی؟

زمین خوردنم، شکستم و کم آوردنم نمایش قدرت است برای تو؟

یک بار هم که شده، خلاف عادت، بیا و خدای منصفی باش!

نگذار به تنهایی حادثه ای که در راه است تماشا کنم! تاب دیدنم را از دست داده ام، مگر نمی گویی نزدیکی؟ پس چرا نمی فهمی این حادثه در توانم نیست؟

و من دیشب با یک جملۀ ساده، همۀ وقایع این سال ها را مرور کردم و اگر تو خدای منصفی بودی، ردی از خدایی ات در این سال های طوفانی می دیدم!

ندیدم!

می فهمی؟؟

بیا و یک بار هم که شده خدایی کن و منصف باش!

نگذار به تنهایی حادثه ای که در راه است تماشا کنم...

به خدایی خودت در توانم نیست...

/ 2 نظر / 13 بازدید
علیرضا

کاش همه ی مشکل خلاصه بشه توی شک منصف بودن یا نبودنش