بیا و از این کابوس تلخ بیدارم کن خدا...

بعد از همۀ برو و بیاهای این چند ماه، جناب دکتر به بی رحمانه ترین زبان ممکن، حقیقت این بیماری را توی گوشم کوبید: "توصیه می کنم هرگز به بچه دار شدن فکر نکنید...."

 

و من در آستانۀ بیست و هشت سالگی، بیش از هر زمان دیگری دلم برای حقیقت سوخت.

من خوب یادگرفته ام بگذرم! از این هم می گذرم! می گذرم از ساده ترین حق یک زن! می گذرم از حقیقت...

همۀ ساعت ها و لحظه های این چند روز سعی کردم به این جمله فکر نکنم. اما امشب یاد کتاب "سنگی بر گوری" جلال آل احمد افتادم.

سنگ گور جلال کتاب هایش بود، حرف هایش...

می روم به دنبال سنگی برای گورم...

آهای دنیا، من نیامده ام که در برابر سیلی های بی رحمانه ات کم بیاورم! هر قدر که رؤیاهایم را به بازی بگیری، من باز هم آرمانی می سازم تا گام هایم در این زندگی محکم باشد...

/ 2 نظر / 23 بازدید
آسمان

توصیه میکنم واژه "هرگز" رو جدی نگیری... چطور میشه گفت: هرگز! وقتی حتی از لحظه بعد خودمون خبر نداریم...