بابا

می دانی بابا، مرد برای من فقط تویی!

می دانی بابا، حالا که همه ی چهار سال نگرانی ام  تمام شده و بیماری دست از سر تو برداشته این روزها و شب ها خیال م راحت است.

می دانی بابا، هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم که خیابان میرعماد را  از عباس آباد تا بیمارستان مهراد می آمدم و به اشک هایم التماس می کردم وقتی تو را دیدم تحت فرمان باشند تا تو نگران نگرانی ام نشوی.

می دانی بابا، هیچ وقت چهره ات توی آی سیو وقتی از ریکاوری بیرون آمدی از ذهن م بیرون نمی رود، وقتی به پرستار التماس کردم تا اجازه بدهد ببینم ت و بغض داشت خفه ام می کرد و تو لب هایت از زور تشنگی باز نمی شد، یادت هست بابا؟ پیشانی ات را بوسیدم و دست ت بی رمق به دستم اشاره کرد و دست م را به لب ت رساندی و بوسیدی، یادت هست؟ پرسیدی امتحان خوب بود؟ مامان می گفت تو ریکاوری به پرستار می گفتی به دخترم بگویید حالم خوب است، امتحان دارد!

می دانی بابا، آن روزها حسرت می خوردم که روزهای آخر سلامت ت با تو برای عشق احمقانه ام درگیر شدم و همه ی این سال ها ترسیدم مبادا فکر کنی حالا که سلامت با تو خداحافظی کرده این قدر دورت می گردم.

 می دانی بابا، دیروز مامان می گفت آن روزها که برای انتخاب م با تو درگیر شدم و تو گفتی جوانی نکرده ای! چرا اینقدر زود خودت را به نگرانی های بزرگسالانه وصل می کنی و من برای اثبات خودم توی آن آموزشگاه مشغول شدم و گفتم دیگر نیازی به حمایت مالی ندارم، تو برایم خرد خرد پول واریز می کردی تا نفهمم، خوب دخترت را می شناسی! فهمیدن این موضوع بعد از پنج سال آنقدر شرمنده ام کرده که... آن وقت ها برای خودم هم عجیب بود چطور درآمد معلمی ام اینقدر برکت دارد!

مامان می گفت به او گفته ای می ترسی از فردا برای من، همان روزهای پنج سال قبل، می گفت می ترسیدی برای اراده ام که همیشه آنچه می خواست به هر وسیله ای شده به دست می آورد، ترسیده بودی که اراده ام با بی ارادگی آن مرد مواجه شود، مامان می گفت در تعهد آن ها مردد بودی...

همیشه تحلیل هایت درست بود...

هیچ وقت یادم نمی رود، سه سال قبل که برای آن سفر می رفتم پیش خواهرجان قبل از رفتن توی فرودگاه توی گوشم چه گفتی! برو و تصمیم ت را بگیر که بمانی! آنجا برای تو فردا دارد، نگران ما نباش... چه خوب می دانستی اینجا آدم ها گذشته را زندگی می کنند، اینجا آدم ها دست از قضاوت بر نادانسته هایشان برنمی دارند مامان می گفت آن شب بعد از رفتن من تمام راه برگشت از فرودگاه درد دلت را گفتی از وقایع آن روزها...

می دانی بابا، خوشحالم این روزها که به بهانه ی پروژه های مشترک روزی چند بار شماره ات را می گیرم و تو نمی فهمی از دلتنگی است نه گره های کاری.

می دانی بابا، خوشحالم که بیماری دست از سر تو برداشته تا نگرانی دست از سر من بر دارد...

 

بخش بابا برای همه ی نگرانی هایی که می دانم تا همیشه با تو می آیند، ببخش بابا که از فردا برای من می ترسی، ببخش بابا که دیشب پاکت سیگار را روی میزم دیدی و هیچ نگفتی، ببیخش بابا برای بغض دیشب ت...

مرسی بابا که اینقدر خوبی ، که اینقدر مردی، که اینقدر دوست م داری که اینقدر دوستت دارم...

/ 6 نظر / 6 بازدید
مه لیلا

قدر این پدر رو باید دونست از طرف من امروز که دیدیش ببوسش بگو یکی از دوستام گفت پدر مردت رو ببوس از طرف من!

سامورايي

می دانی بابا، خوشحالم که بیماری دست از سر تو برداشته تا نگرانی دست از سر من بر دارد... چه قشنگ گفتي. بزرگترين مرد براي يه دختر پدرشه... اونم همين احساس عاشقانه رو به تو داره، مطمعن باش

زهرا

[گریه][گریه]قدر باباتو بدون خیلی مهربونه....[گریه][گریه]بابای منم مهربون بود اما من قدرشو نندونستم ...فرصتام از دست رفت اما تو فرصتتاتو از دست نده ...[گریه][گریه]نامرد بغضمو ترکوندی......... البته اینم بگم مامانتم یه فرشته ست[گریه]

آبینه

بابای خوب داشتن شکر دارد بابای مهربان داشتن هم اصلا بابا داشتن شکر دارد چه برسد که خوب و مهربان و دلسوز و دست و دلباز باشد! خدا به باباها سلامتی و سلامتی و سلامتی بدهد:-)

هولدن کالفیلد

خدا باباتو برای جفتمون نگه داره! این تستهای ما چی شُد[خنثی] [خنده][قهقهه]