حکایت آبنبات!

صبح بعد از مرتب کردن اولیۀ خانه لیوان بزرگمان را پر از چای نموده و غر ولند کنان از کارهای عقب افتاده نشستیم پای سیستم دیزلی مان تا اثر ماندگارمان در علم روانشناسی را هرچه سریع تر روانۀ بازارا نشر نماییم. در همین حین یک عدد آبنبات در دهان مبارک گذاشته تا لیوان چای را میل نماییم که ناگهان سرفۀ نابهنگامی از را رسید و آبنیات خوش مزۀ چند لحظۀ قبل تبدیل به دستان  حضرت عزرائیل گشته در حلق مبارکمان پرید!

در همان چند لحظۀ اول درماندگی مان در چیرگی بر قطر حلق مبارکمان جهت ایجاد توان بلع، تمام زندگی و کرده و ناکرده در ذهن مان رژه رفته و تمنایی از جنس غلط کردیم دست از سرمان بردار آغاز نمودیم، هنوز امیدی برای چیرگی بر خفگی در ذهن مدبرمان داشتیم و با پاهای لرزان و صورتی که از فشار تمنای ریه برای نفس رو به کبودی رفته بود خودمان را تا حمام و توالت فرنگی کشاندیم و با ضربه های محکمی برمعدۀ مبارکمان خودمان را مجبور به بالا آوردن نمودیم!

وقتی آبنبات نتراشیده و نخراشیده به بیرون پرت شد و عق زدن هایمان پایان یافت سینه خیز خود را به هال رسانده و در ولویی بعد از رهایی از چنگال حضرت عزرائیل توبه ای نمودیم از مصرف آبنبات در روزهای زندگی تنهایی!

و البته توبه ای نیز نمودیم بر ادعای "می خواهم تنها زندگی کنم" و بعد از پایان یافتن لرز دست ها و نفس زدن ها تماسی با مادرجان مان گرفته و اعلام نمودیم ما ... زیادی میل نمودیم و گفتیم برنمی گردیم به خانۀ شما!

در اولین فرصت به همان اتاق 20 متری مان اسباب کشی خواهیم نمود و تا فراموش نکردن این حادثۀ هول انگیز نزد شما خواهیم ماند!

باشد که خداوند نیز به عزرائیلش بفرماید تا دست از سر این بنده بردارد!

در این ساعات پس از رهایی از مرگ غریب الوقوع بازگشت مان را که به دستان هنرمند خودمان میسر گردید به اطلاع دوستان می رسانیم تا اگر خواستند گاوی، گوسفندی چیزی به شکرانه ی سلامتی و صدقه ی سلامتی مان سر ببردند تا کسی از شادی پیروزی ما در این جنگ محروم نماند!

با تشکر!

/ 10 نظر / 11 بازدید
:!:Mehrnaz:!:

خيلي وب زيبايي داريد …اين نوشته ي تان هم خيلي جالب بود … اگه دوست داشتي بيا پيشم …[لبخند]

آبینه

[نیشخند] سپاس خداوند بلند مرتبه را که در سلامتی عزیزی چون تو کوشاست. در عزیمت شما به منزل نزد خانواده نشانه هایی ست که نمی دانید[چشمک]

م. د.ت

پس به خانه خوش آمدی :))) .

مه لیلا

میدونی من از چی زندگی تنهایی میترسم مردن از گشنگی ... چون آدمی نیستم که برا خودم تنها غذا درس کنم عزرائیل حیفش اومده

حامد!

سلام دوست عزیر :) وبلاگت خیلی خوب بود حتما به منم سر بزن :) اگ دوست داشتی منو بلینک بعد خبر بده به چه اسمی بلینکمت!!! مرسی ♥♥♥♥♥♥♥ ♥♥♥♥♥ ♥♥♥ ♥♥ ♥

آبینه

من و تو گره خورده ایم به پاییز لحظه هایمان از زیبایی لبریز... به به ! بوی انار میاد تو باغ ماه دخت[لبخند]

امیر

با سلام دوستان وب مستر عزیز و گرامی فقط به مدت یکماه رایگان می باشد موثر ترین روش برای بالا بردن بازدید وبلاگ یا وب سایت شما ثبت سایت و یا وبلاگ خود در لینک باکس می باشد لیست سایت های ایرانی سيستم به گونه ای هوشمند طراحی شده که قادر است وب شما را در معرض نمایش هزاران کاربر و وبمستر قرار دهد. شما می توانید به ازای هر سایت / وبلاگ خود یک لینک رایگان ثبت و مديريت نمایید. با هر بار نمایش لینک باکس توسط وب شما ، لینک شما به صورت کاملا خودکار بروز رسانی می شود. بلافاصله پس از ثبت لینک لینک شما به لیست لینک های فعال سیستم افزوده خواهد شد. http://box.76shop.ir

سامورايي

بدترين درد ممكن رو تجربه كرديد و واقعن لحظه هاي سختي داشته ايد. تازه بعد از بيرون پريدن آبنبات احساس ميكني ته گلوت زخم و زيليه!

فاطمه

خدا رو شکر خوبی... راستی خانم روانشناس چرا دیگه نمیای تا نظرت رو درمورد شخصیت من بگی... خیلی منتظرتم...