آدم های تأثیرگذار

سال 89 بود که دیدمش. استادمان بود در درس فیزیولوژیک. آن وقت ها برای کنکور ارشد درس می خواندم و این آدم تأثیراتی بر زندگی ام گذاشت که جدای کنکور و وقایعی که آن سالها درگیرش بودم، بر همۀ جنبه های زندگی ام سایه انداخت.

از او یاد گرفتم که می شود آرزوها را روی تکه کاغذی نوشت و جایی چسباند که دائمن جلوی چشم باشند. از او یاد گرفتم که "باور کنم آنچه آرزو می کنم برای من است".

همان مدتی که در کلاس های کنکور استادم بود، مادرش را از دست داد. یادم هست چهار روز بعد از فوت مادرش کلاس داشتیم و من دیر رسیدم. وقتی رسیدم دیدم پشت در کلاس ایستاده و چشمانش از اشکی که سعی در نگه داشتنش داشت، برق می زد و زیر لب با خودش چیزی می گفت. جواب سلامم را با لبخندی داد و با هم وارد کلاس شدیم. آن روز هیچ کس نفهمید او با چه دردی در کلاس حاضر شده (جریان فوت مادرش را کسی نمی دانست. خودش اینطور خواسته بود، اما یکی از استادهایمان به من گفته بود تا آن روز نیایم و درخواست کرده بود به کسی چیزی نگویم، اما قبل از کلاس که تماس گرفتم آموزشگاه گفتند می آید). آخر کلاس همسرش که آمده بود دنبالش، آمد و ته کلاس نشست. کلاس که تمام شد، دیدم مرد با چه تحسینی نگاهش می کند. راستش آن روز خودم هم با تمام وجود این زن را ستودم!

دیروز به دوستی می گفتم فقط یک آرزوی کوچک می خواهم. زیاد است؟

وقتی امروز آن دوست را دیدم، یادم آورد که 89 چه سالی بود و چطور خودم را از منجلاب دردی که گرفتارش بودم رها کردم. می گفت نگران احوال بدم نمی شود، چون دیده است چقدر می توانم خودم را مدیریت کنم.

امروز بعد از چند ساعت نشستن در کافه و ورق زدن این سال هایم با این دوست که نه سال است از نزدیک ترین هایم به حساب می آید، یاد کاغذهای کوچکی که 89 و 90 نوشته بودم و روی دیوار زده بودم افتادم. یاد استادی افتادم که فیزیولوژیک یادم نداد، اما درسی از او گرفتم که برای همۀ زندگی ام به آن نیاز داشتم.

حالا می فهمم حسرت این چند ماه، برای داشتن یک آرزوی کوچک، چقدر مضحک بود. آرزوهای بزرگ م روی کاغذهایی کوچک بر دیوار نوشته شده تا یادم نرود ...

عصر پاییزی امروز، برای من حس پاییز 89 را داشت!

به خودم قول دادم همۀ تلاشم را به کار بگیرم تا باز هم در همان مسیری که پیش از این یک سال قرار داشتم، پیش بروم.

زمین خوردن ها بهترین وقایع زندگی هستند،

اصلن درد، گام های انسان را در زندگی محکم می کند...

مرسی از دوستی که امروز "من" را برایم ترسیم کرد...

/ 8 نظر / 9 بازدید
ملت بلاگ

با ياري حق تعالي و سپاس از تيم قدرتمند ملت بلاگ و به شکرانه سال اقتصاد و فرهنگ، با عزم ملي و جهاد مديريتي توانستيم با افتخار سرويسي در خور شأن ملت ايران در جهت هر چه شکوفا شدن فرهنگ غني و بي بديل فارسي زبانان در سراسر دنيا بنا نهيم و به خود مي باليم که ميزبان ملت ايران در امر وبلاگ نويسي هستيم.

محمدحسین

کی بود این دوست؟!

آسمان

روزهایی که تلاش میکنیم تا به هدفی برسیم خیلی زیباست. اصلن همه اش می شود خاطره. خط به خط اش می شود درس زندگی . ما را عمیق میکند . منحصر به فرد میکند یا به قول دوستت ما را از متوسط بودن رها میکند و وای از ان روزی که خنثی شویم. هدفی نداشته باشیم که جلوی چشممان روی دیوار بچسبانیم و با تصور رسیدن به آن قند توی دلمان آب شود... راستش من هم چند ماه پیش آرزویم این بود که تنها و تنها یک "آرزو" داشته باشم! بهترین آرزوها را داشته باش دوست من...

لیلی

گاه زخمی که به پا داشته ام زیر و بم های زمین را به من آموخته است ... چقدر خوبه حضور این آدمها شاگرد خلفی شدی براش

آسمان

گاهی باید رفت و آنچه ماندنی ست را جا گذاشت مثل یاد، مثل خاطره،مثل لبخند رفتنت ماندنی و با ارزش می شود، وقتی که باید بروی، بروی. و ماندنت پوچ و بی فایده است، وقتی که نباید بمانی، بمانی ...

آبینه

به آرزوهات برسی! میدونی که باید قدر دوستان سابقه دار رو بدونی:)!

زی زی

خوشحالم برات که برگشتی به مسیرت وممنونم برای اون دوست ک کمکت کرد...واقعا خوشحالمممممممممم