چهارده مهر یک هزار و سیصد و نود و سۀ خورشیدی

مقدمه چینی نمی خواهد، می روم سر اصل مطلب!

زن که باشی یاد می گیری نه پیشرفت علم و تکنولوژی و نه مدرنیتۀ افراطی، جایگاه تو را در این دنیا عوض نمی کند، همه در ظاهر از حقوق تو حرف می زنند و در حقیقت همان ها که حرفش را می زنند کمتر، از ماهیت و وجود تو می دانند.

زنی که مادر نشده نمی داند حقیقت زن بودن چیست،

زنی که معشوق نشده هم نمی داند حقیقت زن بودن چیست،

و از همه تلخ تر و حقیقی تر آن که تا زنی عاشق نشود به عمق درد درون یک زن پی نمی برد، به عمق ظلم طبیعت، زن تا عاشق نشود نمی فهمد باید یک عمر در تنهایی به وسعت دنیا و به عمقی غیرقابل باور غرق شود. زنی که عاشق نشده، واقعن نمی داند ماهیت زن چیست.

زن که باشی یاد می گیری گاهی باید مرد زندگی ات باشی، مردها همین که مرد باشند کفایت می کند، اما تو باید بدانی گاهی زن بودن و اغلب مرد بودن، چه حقیقت تلخی است. انگار زمانه مجبورت می کند از ماهیت درون ت فاصله بگیری، زمانه مجبورت می کند بپذیری برای جنس دوم نبودن، از ماهیت ت هم بگذری...

زن که باشی می فهمی، هیچ کجای دنیا قانون نمی تواند کمک ت کند تا با آسودگی خاطر، خودت باشی و زن که باشی آن هم از نوع جهان سومی اش، می فهمی قانون هم دائم پیش پایت سنگ می اندازد تا زمین بخوری، تا در دردها کوچک شوی، آنقدر کوچک که یادت برود تو هم یکی از پنجاه درصد افراد این دنیایی و حق زندگی داری. 

زن که باشی، آن هم از نوع جهان سومی اش، خوب یاد می گیری که چطور مرد باشی، یاد می گیری چالش ها به زمین ات نزنند، یاد می گیری که جنگجو باشی تا سرت را بالا بگیری، باید آنقدر تابو بشکنی و خودت نشکنی که دیگر ترسی از خطر کردن برایت باقی نماند.

زن بودن درد دارد دخترکم، اما خوب به این حرفم گوش کن "لطافت روح ت، زیبایی وجودت، خواستنی تر از آن است که دل ت بخواهد زن نباشی، فقط محکم باش، نگذار که زمانه برایت تصمیم بگیرد، منفعل نباش، زن بودن راه و رسمی دارد که زود خواهی آموخت؛ خندیدن با درد، محکم بودن در لطافت ذات، بخشنده بودن در دنیایی که قرارت را می ستاند و خوب بودن در دنیایی که پر است از تلخی ها..."

پ.ن برای خودم:

لعنت به تقویم، لعنت به روزهای تکراری، لعنت به حافظۀ تاریخ نگار من و لعنت به روزهایی که دروغ تقویم اند...

/ 8 نظر / 8 بازدید
amy

Zendegi mibakhshio Zendegi misetanad az to... Zan budan ra b Hormat tamam mehrbaniash misetayam paeiz mobarakat bashad paeizdokht

آسمان

مادر نشده ام هنوز، ازدواج نکرده ام و حتی نمیدانم براستی هیچگاه معشوق بوده ام یا نه! اما از همه تلخ تر و حقیقی تر آنکه عاشق شده ام... عشقی بی فرجام و دردش را با همه وجود لمس میکنم...

آسمان

ماه دخت بانو، بی شک با ذکاوتی که داری درست میشناسی... برای من نیز که دیگر آنجا نمی نویسم گویی دوران دوری شده! گویی مدتها گذشته! روزهای اکنون چطور است؟ حالِ دلت چطور است؟

الي

گاهي اوقات مجبوري براي خودت همه كس باشي و گاهي اين اجبار ميشود هميشگي...

آسمان

راستی،،، کسی که باید برگرده حتما راهشو پیدا میکنه... این باور قلبی است برای یک عشق واقعی... و ما تا اون روز منتظر میمونیم... اما اگر انتظار بیهوده باشد و در نهایت همه ی آنچه منتظرش بودیم یک توهم بزرگ چه؟!!! اگر هیچ عشق واقعی درکار نباشد و همه یک انتظار پوچ... این همه ی مشکل من با این باور است چرا که به حقیقت عشق پی نبرده ام.

لیلی

گاهی فکر می کنم مردها خوشبخت تر اند که ته غصه هایشان می شود 4 تا فحش رکیک و توی خیابان رهایش می کنند که می شود چند تا سیگار و دودش می کنند که می شود یک مستی و تابش می آورند میدانی ما این کارها را هم که بکنیم آخرش اشک می ریزیم آخرش آغوش می خواهیم آخرش یک مرد لعنتی می خواهیم تا باشد و ... و اگر نباشد درد می کشیم

سامورایی

اینروزها زن بودن سخت‌تر از مرد بودنه!