شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم!

شاید فردا رنگ تکرار روزهای خاکستری تقدیر نباشد، اما اختیار...

گام های سنگین مرده ای که پای می کشد تا گور...

سال های دردناک حادثه ای مکتوب...

صبح ابری طوفانی کنار ساحل...

مردی که اشک می ریزد...

چشمانی که سرشار از حقیقت اند...

دختری که نفس هایش را میان بغض و صدایی که شنیده نمی شود، از قلبی که تمنای سکون دارد، می طلبد...

زنی که فریاد می کشد در سوگ نوزاد از دست رفته اش...

نوزاد نازاده در خواب زن گریه می کند، زن به دنبال نوزاد نازاده دستش را کنار بالین ش می گرداند، نوزاد را آل برده است...

دخترک رنگ حلقۀ توی دست چپ مرد را دارد، ارکیده آورده اند برای تازه عروس دیروز و بیوه زن امروز...

مادر اشک می ریزد و نفرین می کند، آن زن، آنجا... دهان ش بوی تهمت می دهد!

قمار باز آخرین پارۀ دلش را می بازد...

مرد سکوت می کند...

مرده گام هایش را هلهله کنان به گور نزدیک می کند، مرگ مطلوب می شود...

سال های انتظار شوم، طناب دار می شود برای دختری که نفس هایش را ...

"شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم"

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
abiine

خیلی وقت بود اینقدر ادبی ننوشته بودی. تنم سرد شد!

سامورایی

شاید...

ارغوانی

فکر تلخیست که امید را میگیرد، اما... هست

طاها

احساس رقابت احساس حقارت است . بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند . من از آن که دو انگشت بر او باشد انگشت بر می دارم . رقیب یک آزمایشگر حقیر بیشتر نیست . بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود ...