...

سلام

من امروز اومدم تا به اون رسم قدیمی عمل کرده باشم. یادته؟ بعد کارم تو مرکز مشاوره اومدم همون کافه ای که تو بهش می گفتی کافه دعوا. خودت دیشب گفتی بیام. منم اومدم. خیلی منتظرت موندم، ولی تو نیومدی...

می دونی، وقت رفتن که بشه، هیچ بهونه ای نمی تونه آدم رو موندنی کنه، همونجور که خودت می گفتی. اما بعضی وقت ها هم آدم به هر چیزی چنگ می زنه تا روزای موندنش رو بیشتر کنه، اما...

خودت می دونی خیلی از چیزایی که نمی تونم اینجا بگم، اما حیف... حیف خیلی چیزا که حق جفتمون بود و فرصت نشد...

من ناراضی نیستم، به خدا راضی ام، باور کن...

عزیزم، اشک هات رو پاک کن، دوست ندارم ببینم گریه می کنی، می دونم سخته! اما بازم به قول خودت رفتن همیشه سخته، باید سختی ش رو تحمل کرد.

می دونی عزیزکم، این روزا خیلی سرم شلوغه، خودت که بهتر می دونی، این روزا حکم روزای طلایی رو دارن، باید بهترین رنگ رو بهشون بکشم، همون رنگی که باعث می شه آدم بعد از رفتن موندگار بشه. امروز تو این شلوغی یه جایی گذاشتم که به درخواست دیشبت جواب رد نداده باشم...

حالا هم اومدم بگم: من امروز اومدم، اما تو نبودی...

می دونم یه روزی میای و این نوشته رو می خونی، شاید اون روز برای دونستن بعضی چیزا خیلی دیر شده باشه، اما بدون راضی ام از اینکه شادی!

همین...

پ.ن: ببخشید از اینکه مجبور شدم اینا رو بنویسم...

دوستام من رو ببخشید که چند وقته فرصت نکردم کامنت ها رو چه خصوصی و چه عمومی جواب بدم، و ببخشید اگر نرسیدم بخونمتون. نمی دونم بار بعدی که بتونم بیام و بخونمتون کی ه، اما قول می دم در اولین فرصت که مجالش باشه هستم! هستم تا آخرین آرمان ....

/ 0 نظر / 21 بازدید