آخرین شب...

بیا نزدیک، نزدیک تر! می خواهم در آغوش ت بگیرم

امشب آخرین شب است می خواهم در گوش ت نجوا کنم از حوادث روزگار که بی تو و از تو دامانم را گرفته، آخرین شب است، چه فرقی دارد چه بگویم و چه نگویم؟

صبح فردا را کسی ندیده، اما فردا صبح که از خواب بیدار شوی می بینی جایم خالیست، به جای ماندنی ها را که کوله باری پر از خاطره است برایت می گذارم و فرداها را بی تو آغاز می کنم، یقین دارم به اراده ام خیانت نمی کنم! تمام این سال های بعد از تو که خودم مانده بودم و اراده ای که از جسم و روح زخمی به جای مانده در حادثه، جان سالم به در برده بود، مواظبش بودم، مواظب همین اراده!

توی تمام این سال ها فقط یکبار خیانت م را دید آن هم وقتی بعد از سال ها بی خبری قاصدی خبری آورده بود از تو من سیگار برگ را گوشه ی لب م گذاشتم و به عادت همه ی سال های بی تو با پک اول بغضم را خوردم، و به اراده ام خیانت کردم! اراده کرده بودم بدون سیگار بغض فرو دهم...

بیا نزدیک تر، می خواهم گرمای سینه ات را روی پیشانی ام احساس کنم، این رسم همه ی آن سال ها بود، از درگیری ها و جدل ها که خسته می شدیم در آغوش م می گرفتی و پیشانی ام را می بوسیدی، سال هاست که تمام شب های خسته از کار و روزمرگی گرمای آغوش ت ، رویایم را آرام می کند، رویای گرمای آغوش تو جای همه ی "خسته نباشید" ها در شب هایی که باید می بودی و نبودی، آماده ام می کرد برای صبح هایی که دویدن ها بخشی از بغض نبودن هایت را به فراموشی می سپرد.

بیا نزدیک تر تا در گوش ت نجوا کنم از راه های بی انتها و رویاهای دروغین که بی تو نه آرامش داشت نه معنا! فقط تسکین بود، مخدری از جنس کلام تو، فردا صبح که از راه برسد شیرینی همین چند روز بودن ت را هم باید بدرود بگویم، خسته ام! خسته تر از همه ی روزهای تعهد به خیانت تو...

بیا نزدیک و دست هایم را در دست ت بگیر و کشیدگی انگشتانم را زیر انگشت اشاره ات طی کن و لب هایت را به دستان م برسان و بوسه ای بزن به رسم همه ی روزها که خستگی جنگیدن م برای تو به بوسه ی سر انگشتانم رهایم می کرد.

بیا نزدیک تر و هیچ نگو! نگو که شکوه نکن که این آخرین شکواییه است برای تو، فردا صبح که از راه برسد، من و همه ی دغدغه های دوری ام رهایت می کنیم و تو تا ابد می توانی در آغوش خیانت ت آرام بگیری...

بیا و سرت را روی سینه ام بگذار تا لب هایم را بین موهایت پنهان کنم و بی شرم از نگاه ت بگویم از همه ی این سال ها و اشک هایی که فقط از کابوس هایم اجازه ی رهایی از بند چشمانم را می گرفتند، بگویم از همه ی تنهایی ها، بگویم از همه ی نوشته ها و نگفتنی ها و ...

بیا نزدیک تر تا در سکوت ت سخن بگویم! سخن بگویم از کلام ممنوعه! و تو یک امشب را سکوت کن تا من بگویم! می خواهم برایت بگویم از راز "حسن یوسف" ها! می خواهم برایت بگویم از حکایت صبح های برفی و ترس های ....

بیا نزدیک و بنشین روبه رویم، می خواهم در چشمان ت نگاه کنم و بگویم از حکایت مهرماه و سال نو! می خواهم برایت بگویم از حکایت آن دختر بچه ی هفت ساله ی چهار سال پیش...

بیا و دست هایت را دور کمرم حلقه کن، می خواهم صورتم را روی گونه ات بگذارم و با پلک زدن هایم نوازش ت کنم و بگویم از روزهای دور! روزهای خیلی دور و باز هم از حکایت آن آذرماه بگویم ، بغض نکن و فقط گوش بده، بغض های تو را هم همه ی این سال ها تنها به دوش کشیده ام، اشک یادگار شب آخرم نکن، من باید باز هم بگردم و آرامی برای خستگی این چند ماه بیابم اما تو فردا شب هم در آغوش خیانت ت آرام می گیری...

بیا نزدیک تر می خواهم سرم را روی پایت بگذارم و در سجده ای به رسم تمنای عبدی در برابر معبود اشک بریزم و التماس کنم که نباشی، مثل همه ی این سال ها، من به نبودن ت خو کرده ام و جای خالی ات آنقدر وسعت گرفته که خودت هم نمی توانی پرش کنی، می خواهم اشک بریزم و تو هیچ نگو، می خواهم این آخرین شب را هم آرام م نکنی به رسم همه ی این سال ها...

بیا نزدیک تر و در آغوش م بگیر، می خواهم دست ت را دورم حلقه کنی و سرم روی سینه ات جای گیرد تا باز هم صدای قلب ت فردایم را روشن کند، فارغ از تاریکی همه ی این سال ها...

بیا نزدیک و هیچ نگو، امشب فقط من می گویم و تو بشنو، شکوه مکن که من به وفادارای بازنده بودم، بگذار این یک بار من انتخاب کنم، رفتن را...

صبح که از خواب بیدار شوی من برای همیشه رفته ام و تو مانده ای کوله باری از خاطره، من می مانم و راه بی انتها و من می مانم و نبودن ها...

بیا نزدیک و روی زمین کنارم و در آغوش م بخواب، می خواهم این آخرین شب را روی بازوان تو صبح کنم، قول می دهم صبح آنقدر آهسته از کنارت برخیزم که وقتی چشم گشودی و جای خالی ام را دیدی تردید کنی امشب را رویا دیده بودی...

می روم و همه ی این تلخی ها را با خورم می برم و این یک بار من رفتن را انتخاب کرده ام و دیگر از تو هیچ نمی گویم.

صبح فردا تو هم رازی می شوی مثل راز "حسن یوسف" مثل راز دختر بچه ی هفت ساله ی چهار سال پیش...

صبح که از خواب بیدار شوی عطری در آغوش ت پیچیده و این عطر می شود تنها بازمانده ی حقیقی این روزها...

آرام بخواب که من امشب تا صبح نگاهم به چشمان توست که مبادا رفتن م رویای امشب ت را تیره کرده باشد

آرام بخواب، فردا آغوش خیانت ت در انتظار توست...

/ 6 نظر / 6 بازدید
طاها

آرام بخواب به هیچ چیز فکر نکن کاش می دانستی که آرزویم بود فردا صبح نشود ....

جولیت

قشنگ بود ولی غمگین. امیدوارم قصه یکی از شبهای خودت نبوده باشه

آبینه

آغوش گرمت خوب شد ماوای بی وفایان نشد، تو خیلی بزرگتر از این حرفهایی،خیلی...

آمینا

از آدم های عاطفی بترسید ! آنها قادرند که یک مرتبه ؛ دیگر گریه نکنند ، دوست نداشته باشند و قیدِ همه چیز را بزنند ! حتّی زندگی . . .

مه لیلا

یاد آهنگ کلید شهره افتادم