زمستان

تمام راه تا برسم به کافه ای که جای کافه پراگ سبز شده و اسمش را نمی دانم، فکر می کنم به این که دقیقن چه باید بگویم که زودتر کلک این تشویش ها را کنده باشم!

باید زودتر از او برسم، از 4 آبان که به من قول داده برای من(!) سیگار را ترک کند، خلف وعده نکرده، باید زودتر برسم تا او نیامده سیگارم را بکشم!

از دور که نزدیک شدنش را می بینم دائم زیر لب با خودم می گویم خر نشوی! باید منطقی حرف بزنی! باید بداند خسته ات کرده این روزهای چالش ناک(!)

می آید و قبل از هر چیز پاکت ماربروی قرمزی که برایم خریده را روی میز می گذارد! یک نگاه به فنجان قهوۀ روی میز می اندازد و می گوید مگر قول ندادی قهوه نخوری؟ و من شروع می کنم به توضیح که می دانم قهوه های اینجا اذیتم نمی کند و ...

یک لحظه به خودم می آیم می بینم چقدر سریع با زرنگی موضوع را منحرف کرد به بحث قهوه و ...

بحث را می کشانم به موضوع مورد نظر  می گویم و می گویم و بغض می کنم و می گویم و داد می کشم و می گویم ...

همین که دستم را توی دستش می گیرد آرام می شوم،توی گوشم می گوید: عصبانیت جذابت می کند!

می خندم! گویا حرفم را گوش نمی داده! لذت می برده از خشم به قول خودش غرغرانه من که جذابم کرده!

و بعد توی سرمای شب زمستان می چرخیم توی پارک لاله که آن سال های دور خاطراتی ساخته بودیم آنجا!

خاطراتی که چهار سال حسرت بوده و حالا دارد دوباره زندگی می شود...

ماشین نیاورده، بعد از شام برایم ماشین می گیرد و راهی ام می کند...

وقتی می رسم خانه می پرسد امشب چطور بود؟

و من می گویم: عالی!

قهوه

ماربرو

زمستان

شام خوشمزه و...

و او می گوید: جای یک فنجان چای بعد از شام که تو دم کرده باشی خالی!

/ 2 نظر / 12 بازدید
دختر ارغوانی

هیچ نظری نیست، جز یک دنیا احساسات خوب و مویی که بر بدن سیخ میشود...

...

باورنکن تنهاییت را من در تو پنهانم تو در من ازمن به من نزدیکتر تو ازتو به تو نزدیکتر من باور نکن تنهاییت را تا یک دلو یک درد داری تا در عبور از کوچه ی عشق بر دوش هم سر می گذاری دل تاب تنهایی ندارد باور نکن تنهاییت را هر جای این دنیا که باشی من با توام تنهای تنها من با توام هر جا که هستی حتی اگر با هم نباشیم حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم با من بیا تا کعبه ی دل باور نکن تنهاییت را من با توام منزل به منزل