دست هایش روی شانه هایم سنگینی می کند...

می گوید کفش های آهنی به پا کرده ام و رضایتت را می گیرم. همین یک جمله...

دقیقن همین یک جمله در دلم آشوبی به پا می کند، تمام بدنم یخ می کند. تمام سعی ام را به کار می گیرم تا نفهمد می لرزم، اما رنگ پریده ام...

می فهمد و مردانه جملات را این به سمتی می کشاند که روانشناسانه دریابد کجای حرف هایش سستم کرده. دائم سؤال می پرسد و من با یک کلمه جواب می دهم که مبادا دریابد کجای داستان ناگفتنی ام با حرف هایش تلاقی کرده.

خسته ام، نه که از ده ساعت نشستن در کتابخانه و اعصاب فرسایی جمع بندی کتاب دکتر ع خسته باشم، خسته ام از این بازی که کتمان را به وظیفه ای همیشگی بدل کرده.

کار کلینیکی آدم را زرنگ می کند، این مرد که جای خود دارد، با هوش بالایی که دارد نمی توانم مثل سایرین رد ناگفتنی ها را در حرف هایم گم کنم.

بغض گلویم را می فشارد، دست هایم می لرزد، بلند می شود و کتش را روی شانه ام می اندازد، حالم را نمی پرسد، نمی پرسد چرا رنگم پریده، نمی پرسد سردم است یا نه، فقط کتش را می اندازد روی شانه ام و دوباره رو به رویم می نشیند.

کمی مجال می دهد تا آرام شوم، از رنگ بلوند موهایم می گوید و صورتی که کودکانه معصوم است. می خندد و می گوید مطمئن است که دختری خواهد داشت شبیه به من و دوباره می گوید کفش های آهنی به پا کرده، با دنیا می جنگد تا بانوی دلش باشم و من دوباره ...

شانه هایم را محکم توی دست هایش می گیرد و تکان می دهد و می گوید:"می دانستم این جمله ام پرت ت کرده به نقطه ای دور در نگفته هایت". می گوید هیچ نمی پرسد از گذشته، می گوید برایش مهم نیست که این دختر همیشه خندان در نگاه غمگین ش چه چیزی پنهان کرده. می گوید:" تنها چیزی که مهم است، این است که ایمان دارم شادی ات را به تو باز خواهم گرداند".

می پرسد آخرین باری که گریه کردم کی بود؟ جوابی ندارم، یادم نمی آید. می گویم اشک با چشمان من قهر است. همین جمله را که می گویم خیسی اشک را که می لغزد روی گونه هایم، حس می کنم.

انگشت اشاره اش را زیر چشم م می کشد و می گوید:" بزرگ ترین آرزویم بود که بتوانم این بغض لعنتی که در چشمانت نشسته، اشک کنم، این معصومانه اشک ریختن ت را دوست دارم، می دانم که آرام ت می کند".

می رساندم تا جلوی در ماشین. می نشینم و در را می بندم، به شیشه می زند، شیشه را می دهم پایین، با همان نگاهی که یک دنیا احساس در آن نشسته می گوید، می خواهد تا خانه همراهم بیاید. می خندم و می گویم آن وقت من باید دوباره باید برت گردانم اینجا کنار ماشین ت. می خندد، می گوید پس پشت سرت می آیم...

وقتی می رسم خانه، بابا دارد با تلفن صحبت می کند و دائم می گوید: من حرفی نمی زنم، حتی پیشنهادی نمی دهم، خودش می داند.

از پنجره که پایین را نگاه می کنم می بینم همان جا جلوی در، کنار ماشینش ایستاده و دارد با بابا حرف می زند.

در اتاقم را می بندم تا کسی نیاید و چیزی بگوید و چیزی بپرسد. هنوز خوابم نبرده که نور صفحۀ گوشی توی چشمم می زند . اوست :" می دانم که خودت می دانی با من خوشبختی!"

خنده ام می گیرد از این همه اعتماد به نفس...

جای دست هایش روی شانه هایم سنگینی می کند. دست هایی که دوباره پرتم کرده اند به حقیقت....

/ 11 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آسمان

ایمان دارد که: شادی ات را به تو باز خواهم گرداند. تو لایق عشقی بزرگ بوده و هستی و شاید پس از این همه انتظار و دلواپسی و لحظه های سختی که گذرانده ای، این عشق هدیه ای باشد از سوی خدا.. همان پاداش بزرگی که خداوند پس از دردهای بزرگ به ما می دهد... خوشحالم برات ماه دخت.... خیلی زیاد

خاطره

انشالله آنچه که خیر است پیش بیاید عزیزم. توکل به او

آسمان

سلام دوست خوبم. این روزا همش به یادتم و بهت سر میزنم اما نیستی... امیدوارم وقتی برمیگردی با یه عالم حرفای خوب و شاد برگردی[گل]

بنفشه

ماهدخت جون تولدت مبارک! آرزو می کنم این تولد دوباره شروع دوره ای باشه که از سختی ها و غم های گذشته اثری نداره. امیدوار و شاد و همراه یاد خدا. خیلی مواظب خودت باش. برات بهترین ها رو از خدا میخوام.

بهنام

سلام. هر صبح پلکهایت فصل جدیدی از زندگی را ورق می زند ، سطر اول همیشه این است: (( خدا همیشه با ماست )) پس بخوانش با لبخند. خدا پشت و پناه همیشگی تون دوست خوبم .[گل]

لیلی

سخت می گیره نذار سختی روزگار سختت کنه دختر نرم و لطیف باش مثل جنست بعد یه روز پرکار که الان روز بعدی هم شروع شده دلم نمی خواست پست بالا رو بخونم دختر

بهنام

خدارو شکر بابت پست اولتون

بهنام

مطمئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد چون در هر بهار برایت گل می فرستد و هر روز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند .به یاد داشته باش که پروردگار عالم با این که می تواند در هر جایی از دنیا باشد قلب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگوئی گوش می دهد .[گل]"

سامورایی

تولدت مبارک دختر آبان! گاهی باید اعتماد کرد، زندگی با این شایدها جریان دارد... ماهدخت عزیز

بهنام

می گویند با هر کسی دوست شوی شکل او را به خودت می گیری، فکرش را بکنیم اگر با خدا دوست شویم چه زیبا شکل خواهیم گرفت. دوست خوبم دوستی خدا را برایت می خواهم . موفق باشین[گل]