سحر شده بود و هنوز خواب به چشم هایش نیامده بود. نگاهی به ساعت روی گوشی انداخت، ساعت می گفت یک ساعت دیگر باید از جایش بلند شود و آماده شود برای روزمرگی، اما هنوز ایده ای که از سرشب به ذهنش رسیده بود، رهایش نکرده بود.

بدن کوفته اش را از تخت بلند کرد و سیستم را روشن کرد، باید اسمی برایش می گذاشت، ذهنش را کاوید و صادقانه نامش را "آرمان نامه" گذاشت. با خودش گفت :"باشد که از آرمان های بزرگم و برای آرمان های بزرگم بنویسم"

این بود که آرمان نامه در نخستین ساعات بامداد نوزدهمین روز از پنجمین ماه سال 92 متولد شد.

به خودش قول داد این بار به دست نوشته هایش متعهد باشد و تا آخرین "آرمان" در نوشتن ،"آرمان نامه" را رها نکند و داستان تکراری چند صباحی نوشتن در هر محیط تکرار نشود!

باشد که این بار متعهد شود ;)

/ 6 نظر / 9 بازدید
غزل

نگاش کن اینجاست! تو اسمونا پس باید دنبالت می گشتم: ماه دخت . :)

معلم روستا

سلام سپاس بسیار که به وب اینجانب سر زدید. آغاز این آرمان نامه را تبریک می گویم. در پناه حق

طاها

مبارک باشه تولد آرمان نامه برای رسیدن به آرمان ها باید از واقعیت ها عبور کرد....

زهرا

مبارک باشه تبریک میگم تولدشو...[لبخند]