24 آبان 93

چهارشنبه عصر بود که این را نوشتم:

صبح خسته و خواب آلود پشت میز کارم نشستم و روی کاغذی نوشتم: امروز بهترین روز توست، خودت به زیبایی ترسیمش کن. کاغذ را چسباندم روی میزم و مشغول شدم و حالا که ساعت نزدیک ده است و دارم وسایلم را جمع می کنم بروم خانه، همۀ چهارده ساعت روز کاری ام توی ذهنم می چرخد.

قسم می خورم امروز بهترین روز رندگی ام بود. کتاب دکتر ع بعد از دو سال و نزدیک به جهارماه تلاش، امروز تمام شد و آخرین قسمت کار را ارسال کردم. کار جانفرسا و اعصاب فرسایی بود.

این کتاب در همۀ لحظات سخت و دردناک پاییز 91 آرام و قرارم شد. بعد از 11 خرداد لعنتی سال گذشته، این کتاب گوشه ای از عذاب روزهایم بود، روزهایی که نمی گذشتند، روزهایی که حوادث سخت زندگی بیش از همیشه، بر ماه دخت سخت گرفته بودند. روزهایی که زندگی بزرگترین درسش را داد...

فایل آخر را که ارسال کردم نوشتم: آقای دکتر ع عزیز، لطفن دیگر دربارۀ این کتاب چیزی نگویید. به گفتۀ خودتان "ترجمۀ بسیار عالی و تمیزی از آب در آمد" پس رسیدگی دیگری نمی خواهد. حتی نمی خواهم از چاپش با خبرم کنید. این کتاب جانم را گرفت. نمی خواهم دیگر حتی اسمش را بشنوم. گفته بودید برای ترم آینده تدریس این کتاب را برای دانشگاه ... باید به عهده بگیرم، پوزشم را بپذیرید و من را از مواجهۀ دوباره با این کتاب معاف کنید!

اما حالا که فنجان چای کنار دستم بخارش را روی صفحۀ مانیتور می ریزد و دائم نیم نگاهم به کاغذی است که صبح نوشتم، می بینم عاشق خستگی این لحظه ام.

امروز بهترین روز زندگی ام بود. شک ندارم...

...

 

و امروز می توانست روز خوبی باشد، به خودم یک سرویس جواهر با توپازهای خوش تراش آبی هدیه دادم. چون می خواستم تولد 28 سالگی ام جشن با شکوهی باشد از ایستادگی در برابر حقیقت. اما صبح که چشم باز کردم کابوس های دیشب م تبخالی شده بود گوشۀ لبم و میگرن جولانش را شروع کرده بود. حالا هم که پشت میز کارم نشسته ام و ای میل های پروژۀ اجرایی جدیدم را جواب می دهم و ارسال می کنم، از این که با این قرارداد، یک سال دیگر هم خودم را درگیر این پروژۀ نکبت کردم، عصبی ام!

همۀ چند ماه گذشته خوشحال بودم از اینکه حساب بانکی ام اجازه می دهد روز تولدم را با این سرویس به خودم تبریک بگویم، اما حالا که سرویس آماده شده و باید بروم تحویلش بگیرم، ترجیح می دهم بگذارمش برای یک روز دیگر تا با امروز عصبی پیوند نداشته باشد.

همه چیز افتاده است روی روالی که همۀ یک سال گذشته حسرتش را می خوردم، اما حقیقت می گوید ماه دخت دارد پیر می شود، انرژی سابق را ندارد، شور و اشتیاقش جایی در حادثه ای، هفت ماه قبل، برای همیشه ترکش کرد...

حالا اگر یک ساعت سیگار نکشیدنش بشود دو ساعت، دیگر ذهنش همراهی نمی کند، شب ها بیشتر از سابق می خوابد و روزها به زور قهوه جلوی خواب آلودگی اش را می گیرد. دیگر نمی تواند یک ساعت مداوم شنا کند، نفسش اجازه نمی دهد. طولانی که سر جایش می نشیند پای کار، کمر درد امانش را می گیرد. ماه دخت پیر شده و این اواخر دارد با بیماری می جنگد!

از امروز صبح دائم توی ذهنم می آید که سال قبل خبری از این بیماری نبود، خوشحال بودم از تولدی در حضور مردی که می توانست قرار یک عمرم باشد. اما حالا باید از خودم بپرسم:" چند روز مانده ماه دخت؟ چقدر می توانی در برابر این بیماری توانمند باشی؟"

امروز فقط از زندگی یک چیز می خواهم:" تا زمانی که روی پای خودم راه می روم و استقلال دارم، بمانم، اگر این جسم کم آورد، تصویر زیبا و نیرومندم در ذهن هیچ کس خدشه دار نشود..."

/ 0 نظر / 11 بازدید