سفر

امروز صبح از شمال رسیدم تهران، هنوز بار چمدانم را باز نکرده بودم که واقعه ای باعث شد به سرعت بار سفر بعدی را ببندم.

فقط فرصت کردم بی هیچ توضیحی موبایلم را ببرم بدهم به الی جان که تماس های کاری هفتۀ اول بعد از عید بی جواب نماند.

نمی دانم این سفر خیر است یا شر، اما برای مدت نامعلومی از حضور دوستان خداحافظی می کنم. امیدورام روزی دوباره این صفحه را باز کنم و بگویم این سفر خیر بود!

اکر خدایی دارید که می شنود، دعا کنید که تصمیم درستی گرفته باشم .

پ.ن1: صفای عزیز، عذر می خواهم برای بدقولی این هفته، قول می دهم بعد از برگشتنم، قبل از هر کاری به وعده ام وفا کنم.

پ.ن2: آبینه جان خیلی وقت است که از تو بی خبرم، امیدوارم دوباره فرصتی دست دهد که بخوانم ت و شب تا صبح بنیشینیم از قانون و اختلال شخصیت و جنون و عدالت حرف بزنیم...

پ.ن 3: ارغوانی عزیز، فقط یک بار دیدم ت آن هم کوتاه! اما تو یکی از زیباترین و امیدوار کننده ترین کسانی هستی که می شناسم!

پ.ن4: مسعود عزیز تو  یکی بیش از هرکسی در این دنیا به این سفرهای عجیب و ناگهانی عادت کرده ای، کامنت هایی که امروز گفتی ثبت نشد، اما مطمئن باش بعد از برگشتن م اولین کار چک کردن وبلاگ توست که قرار است با یک "الوعده وفا" پرش کنی از دست نویس هایی که قرار است جاودان باشد!

پ.ن4: مه لیلای عزیز، این مدت ننوشتن ت زیاد صفحه ات را باز کردم تا دست نوشته های پر احساس ت را بخوانم، امیدوارم تو هم مهر سکوت از لب هایت بزدایی و باز هم از تو بخوانم!

پ.ن5: هولدن عزیز، برایت هر چه آرزو داری آرزو می کنم و اگر باز هم فرصتی باشد، می آیم دیدن ت تا یک قهوۀ جانانه مهمانم کنی !

پ.ن6: زی زی جان، نگرانم نباش، امروز که تماس گرفتم برای خداحافظی دلگرم م کردی، تو خوب می دانی علت این سفر چیست، پس یادت نرود دعایم کنی!

پ.ن 7: خودت گفتی هر کاری راه و رسمی دارد، این هم راه و رسم من، گفتنی ها را کم و بیش به نیما گفته ام! مواظب خودت باش، دوست دارم اگر ملاقات دوباره ای بود، با غرور دست ت را در دستم بگیرم و توی چشم هایت نگاه کنم و بگویم: دیبیر دینگول تا خیلی خیلی زیاد است، آنقدر زیاد که بشود یک عمر رویش حساب کرد و دلخوش بود... یادت نرود این ملاقات دوباره ای که می گویم، هر وقت و هر کجا که باشد، باید مغرورم کند تا دست ت را بگیرم و ببرم به همه نشان بدهم و بگویم : دیدید من اشتباه نکردم؟؟؟

 

....

و خدانگهدار

/ 5 نظر / 11 بازدید
abiine

:( من وقتی از سفر برگشتم که تو داری میروی سفر! امیدوارم بهترین ها در انتظارت باشد سفرت بی خطر عزیزم خدا خودش به خیر بودنش کمک کند

صفا

ممنون که بادم بودی. انشاالله سفرت هر چی که هست خیر در پی داشته باشد و نو را به آرامش نزدیک کند. خدا به همراهت. دعای خیر بدرقه راهت. :*

دختر ارغوانی

یه نگرانی عجیبی پُرم کرد وقتی این نوشته ات رو خوندم ماه دخت عزیزم. اما... سفرت که دریافتم مهم هم هست، به خیر باشد و عاقبتش نیک. مطمئنم خودت هم بر اهمیتش آگاهی که این همه سفارش و حرف نگفته و پیغام داری... و باید اعتراف کنم از اینکه نامم رو بردی، حس غرور پیدا کردم و خوشحالم از اینکه در موردم همچین نظری داری. منتظرت هستم تا برگردی. خیلی زیاد منتظر...

زی زی

کججاییی عزیزممممم[ناراحت]

زی زی

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن آرزو داری که دیگر بر نگردم پیش تو راه من با اینکه طولانیست حرفش را نزن دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا دل شکستن کار آسانیست حرفش را نزن عهد بستی با نگاه خسته ای محرم شوی گر نگاه خسته ما نیست حرفش را نزن خورده ای سوگند روزی عهد خود را بشکنی این شکستن نا مسلمانیست حرفش را نزن خواستم دنیا بفهمد عاشقم گفتی به من عشق ما یک عشق پنهانیست حرفش را نزن عالمان فتوی به تحریم نگاهت داده اند عمر این تحریم ها آنیست حرفش را نزن حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن…………….