خودم!

خودم! لطفن خودت را باور کن!

بیا و یک بار بنشین و با خودت که خودم باشم فکرهایت را روی هم بریزو بگریز از این تکرار احمقانه!

این روزها هم می آیند و می روند!

می بینی؟ بوی پاییز می آید! شب اول مهر شب سال نو است! عجله کن تا سال نو نشده کاری کن!

بیا و خط بکش روی اوهامی که حقیقت ش را چهار سال است به دوش می کشی!

خودم ! تو تا اولین روز کار رسمی ات به عنوان یک مشاور 12 روز وقت داری! خودت را رو به راه کن تا بتوانی دیگران را حلاجی و رو به راه کنی!

خودم ! وقتی برگردی تهران باز هم زندگی مثل همیشه به روزمرگی می کشد، حواست باشد خطا نکنی!

تلخ است خودم! اما یادت باشد آنکه یکبار رفت تا خیلی زود برگردد و همیشه مواظب ت باشد، چهار سال تاخیر کرد! حالا چه انتظاری داری از فردای نا معلوم! منتظر نباش خودم!

اصلن گیرم هم که این یکبار خلاف عادت کند و خوش قول باشد، حواست هست؟ این درد ها را تمام این چند سال تنها به دوش کشیدی تو دیگر نیازی به تکیه گاه نداری، تکیه بر باد حماقت است خودم!

بیا و این بار هم مثل همیشه سر حرف ت باش و سکوت کن! قول دادی سکوت کنی؟ پس سکوت کن! اگر ادعاها حقیقت باشد خودش را اثبات می کند!

خودم اینقدر آشوب نباش، این آخرین روزهای تو در سفر است، برگردی تهران خدا می داند کی فرصت پیس بیاید که سفر کنی! پس لذت ببر از این روزها که بوی پاییز پیچیده...

پ.ن: خودت!

حواست هست قول دادی بی جوابم نگذاری؟ حواست هست دارم قول هایت را محک می زنم؟

خودت! من واقعن خسته ام!

بیا و این یکبار حقیقتن جای من فکر کن و حس م را درک کن!

شدیدن به درک ت نیازمندم!

/ 4 نظر / 10 بازدید
آمینا

:( چقدر سخته که بخوایم به خودمون همون چیزایی که باور داریم رو بفهمونیم... شدنی نیست...

kh

خودت اینقدر آشوب نباش