خبر ناگفتنی!

از وقتی خبر را شنیده ام دائم دارم با خودم می گویم اینجا چه می کنم؟ میان این همه کار در هم و کاغذ باطله های کارهایی که باید تمام شوند و نمی شوند. من اینجا چه می کنم این همه دور از آرزوهای ساده و دوست داشتنی سال های پیش؟

کسی نمی فهمد این خبر ناگفتنی چه دارد می کند با دلم!

بعضی وقت ها می مانم در کار دنیا! می مانم در حماقت انسان!

نمی دانم این دنیای لعنتی چه دیده در ماه دخت خسته که از زمین و آسمان دارد برایش می بارد!

چشم هایت را ببند و کمی آرام بگیر، باور کن دیگر کسی نیست که شب را تا صبح پای سجاده به زاری بنشیند و از خدایش برایت آرامش بخواهد، باور کن ماه دخت! باور کن تمام شد دعای نافرجام آن خسته ای که دلش برای دردهایت لرزید، باور کن این زمستان های لعنتی که تمام می شوند و شکوفه ها از راه می رسند، یعنی خواب زمستانی تمام شده و باز هم دردی در راه است! نمی دانم این خبر ناگفتنی را کی باور خواهی کرد، اما دیگر اینجا کسی برای ایستادنت، برای تلاش ت، برای رهایی ات از مرداب حوادث دعا نمی خواند،

باور کن ماه دخت!

باور کن که در چنگال حوادث محبوس مانده ای و دیگر راه فراری نیست!

و لبخند بزن ابن روزها، که نوزاد نازادۀ زنده در کابوس ها، دارد جان می گیرد در میان پست ترین  دروغ ها، نوزادی که خالق ش خدایی از جنس بی خدایی این سال های توست...

بهارها همیشه تلخ، سخت و بی حاصل اند!

و عشق...

که باید این روزها باشد و نیست...

یادت هست؟ قول داده بودی نگذاری به تنهایی به تماشای این حادثه بنشینم!

حادثه از راه رسید و تو باز هم یادت رفت قول هایت را...


و سالی که نکوست...

من به سخت جانی خودم ایمان دارم!

/ 2 نظر / 14 بازدید
مه لیلا

چقدر نوشتی و من چقدر بی خبر بودم ببخش عزیزم