خیلی ساده!

چقدر ساده خودمان را از ساده ترین حقایق آرام زندگی محروم می کنیم،

چقدر ساده یادمان می رود در یک غروب خسته، نوشیدن یک فنجان چای با یک دوست می تواند معجزه کند.

چقدر ساده یادمان می رود قدم زدن در خیابان های این شهر شلوغ، در یک غروب خسته و تماشای چراغ روشن ماشین ها که عجله از بی قانونیشان می بارد، می تواند آرامش شب را به همراه داشته باشد.

چقدر ساده یادمان می رود که قرارهای هفتگی کوه اگر بشود ماهانه خیالی نیست، اما اگر بشود سالانه و گاهی از سال هم بگذرد، چقدر روح پژمرده از خستگیمان، پژمرده تر می شود!

خودم را می گویم!

چقدر ساده مدت هاست همۀ دعوت های دور همی ها را با یک "نه" و "وقت ندارم " رد می کنم تا به خیال خودم بیشتر بنشینم پای کارها و پروژه ها، در حالی که از همین دور همی های ساده، چقدر می توان انرژی گرفت برای روزهای شلوغ!

یادم نیست آخرین باری که بی مقدمه به الی گفتم "کی و کجا؟" چند وقت قبل بود، یادم نیست آخرین باری که آخر هفته های تنها و نبودن های مامان و بابا را با حضور الی گفتیم و خندیدیم کی بود!

 یادم نیست آخرین باری که زنگ زدم به دوستان م و گفتم بیایند دور هم جمع شوند کافه ای تا فنجان قهوۀ غروبمان را کنار هم بنوشیم کی بود!

می دانم یک سال و نیم گذشته خودم نبودم، می دانم ساده ترین ها را برای بودن ها نادیده گرفتم.

می دانم غرق شدم در آنچه نباید و بعد، باز هم دودستی چسبیدم به کار تا تسکین آن نبایدها باشد...

امروز عصر که بی هوا خودم را رها کردم در حضور آرام کسی که "حس خوب" برایم آورده بود، یاد همۀ این ساده ها افتادم که چه ساده در روزمرگی روزهایی که می توانند بهترین روزهای زندگی ام باشند، به دست فراموشی سپرده ام...

امروز بعد از مدت ها یادم آمد می توانم در چشمان کسی غرق شوم تا در نگاهش نگفته هایش را بیابم...

امروز بعد از مدت ها هوس کردم برای کسی از احوال دلم بگویم، نه در کلام که در همان نگاه...

امروز بعد از مدت ها یادم آمد چقدر تنها شده ام در شلوغی وقایع یک سال و نیم گذشته،چقدر می خواهم حضور آرامی را، که تکیه گاه خستگی هایم باشد، چقدر می خواهم که دلم تنگ شود و بی هوا خودم را رها کنم در هوای آرام یک دوست...

و دلم سوخت برای بهترین و با نشاط ترین سال های جوانی که می تواند ثانیه هایش سرشار باشد از عشق، نه عشق ناپختۀ نوجوانی و هیجان اوایل جوانی،

امروز دلم غنج رفت برای پختگی دوست داشتن های جوانی که بیهوده در خیالات خام و عزای از دست دادگی، خودمان را از داشتن ش محروم کرده ایم...

امروز من در یک اتفاق ساده، دلم تنگ شد برای تصاویر زیبای ذهن م از روزهای جوانی...

/ 10 نظر / 12 بازدید
دانلود کده

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... به من هم سر بزنید و امیدوارم موفق باشین.

چت روم

سلام دوست عزيز تبريک ميگم وبلاگ خيلي قشنگي داري بخش چت روم سايت بزرگ گودگيم راه اندازي شده اگر شما هم دوست داريد در محيطي شاد با دوستان خود صحبت کنيد و يا دوستان جديد پيدا کنيد http://www.chat.goodgame.ir اگر از سايت خوشتون اومد خوشحال ميشم ما رو هم داخل بخش دوستانتون لينک کنيد تا عضو کوچکي از دوستان شما باشيم[گل]

helen

ســــلااااااااااااام چه قالب قشنگی داره وبلاگت مطالبت هم جالبن ☺

آسمان

چقدر حرفهایت حرف دلم بود... و چه زیباست که در نگاه از احوال دلمان بگوییم نه در کلام. و چه قدر جای عشق خالی است...

لیلی

چقدر خوشحالم برای حال خوبیت دختر چرا من و تو اینقدر تلپاتی داریم جدیدا؟ دیشب به همین فکر می کردم که چرا نمیشه دوست بود دوست داشت زندگی کرد با یکی که میتونه هم پات باشه چرا حتما باید یکی ... یه آدم خاص میفهمی چی میگم ؟

بهنام

سلام چقد قلمت زیباست همیشه بنویس .همیشه از این مطالب زیبا بنویس . مطالبی که واقعا مملو از احساسه و دلنشینه. زنده باشی

الي

به زودي...

mohamad

سلام خوبي ؟:? وبلاگ خيلي خوب وقشنگي داري

زی زی

واقعاااااا چقدر دلم برای اتفاقای ساده زندگیم تنگ شد..