طهران!

بعد از نزدیک به چهار ماه دوری از شهر، دیشب برگشتم و از دست آن اینترنت های اسپید (!) ایرانسل خلاص شدم!

برگشتم تهران و می دانم باز هم حسرت روزهای آن شهر آشنا و غریبه را می خوردم و آرامش حقیقی اش  را که به هر حال همیشگی نیست و چاره ای نیست!

از فردا کار جدیدم را شروع می کنم و باز هم غروب های کافه نشینی شروع می شود و صبحانه های کله ی سحری با الی و پارک نشینی های عجله ای با مهتا و قرارهای نیم ساعته با هدی که چشم باز می کنم می بینم یک نیمروز با هم بوده ایم و ...

باز هم باید روزهای خالی هفته و آخر هفته را در کتابخانه طی کنم و باز هم باید شب ها با نگرانی خواب نماندن صبح و از دست ندادن ماشین مامان بخوابم! این هم خوب است و هم بد!

دلم برای لیوان های چای که مامان صبح دست ش می گیرد می برد توی ماشین تا چای نخورده روزم شروع نشود تنگ شده. دلم برای بستن دکمه های لباس م در راه ریمل کشیدن در ترافیک و حرص خوردن های مامان تنگ شده!

دلم برای ناهارها مهمان بابا شدن در دفترش تنگ شده، برای غر غر های دوستان ش که جمع کن این دخترت را لوس ش کرده ای که شوهر نمی کند هم تنگ شده!

به هر حال آمدم تهران تا باز هم دختر مامان باشم و لوس بابا!

این حقایق کنار مردانه شدن این سال هایم  پارادوکس جالبی است که دوست ش دارم!

 

/ 5 نظر / 6 بازدید
محمد

_________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤ __¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤ _¤¤¤¤¤¤¤¤

زهرا

خوش اومدی به خونه [لبخند]یه وقتایی حاضریتمام لحظه ها رو بدی و فقط کنار دست مام و بابا باشییی قدرشو بدون[ماچ]

سامورايي

زندگي پر است از اين دلتنگيها و نگرانيها... چه خوبه كه دلتنگيات به پايان رسيدن

مه لیلا

طهران هم کم بهت خوش نمیگذره ها !؟ کار نو مبارک

مه لیلا

راستی من از تو کامنتی ندارم عزیزم