رتبۀ خوبی نبود، اما خوب حداقل مجاز بود! شاید هم هیچ حا دعوت نشوم به مصاحبه اما این روزها دارم رزومه ام را جمع و جور می کنم که اگر خدایی ناکرده دنیا حواس ش نبود و ضد حال نزد و رفتم مصاحبه، دست و بالم خالی نباشد!

ته دل م آرزو می کردم مجاز نشوم که چند وقتی تعطیل رسمی به خودم اعلام کنم و بنشینم پای مجموعه داستانی که چند سالی است ریز ریز رقم خورده و در حال حاضر مهم ترین و شیرین ترین کاری است که می توانم انجام دهم!

اصلن نمی دانم کلن دانشجوی دکترا شدن برایم خیر هست یا نه، نمی دانم پیشرفت است یا پسرفت، نمی دانم می خواهم ش یا نه!

این چند وقت هم هر کسی تبریک گفت ، احساس کردم دارد فحش م می دهد! هنوز هیچ چیز معلوم نیست، پس فحش ندهید لطفن!

پ.ن: واقعن هیچ چیز بدتر از آن نیست که آدم تکلیف حال خوب و بدش معلوم نباشد! البته ایمان راسخ من به اردیجهنم بودن دومین ماه سال در احوال نامعلوم این روزهایم کم تقصیر نیست! به هر حال با عشق وافری که به هوای گرم دارم از بهار و تابستان نفرت دارم و این یعنی کلن یک دوم سال و یک دوم زندگی را دوست ندارم! شاید این هم نوعی افسردگی فصلی باشد!

پس برای شفای عاجل دعا بفرمایید!