دلم لک زده برای خواندن یک رمان زیبا!

دلم لک زده برای بعد از ظهرهایی که زنگ می زدم به الی و پیدایش می کردم و یک گوشه ای می نشستیم و از زمین و آسمان حرف می زدیم و بعد الی را به زور هم که شده می آوردم خانه که تا نیمه های شب حرف بزنیم و ...

دلم لک زده برای قرار یکشنبه های کوه...

دلم لک زده برای دور همی های کوچک با دوستانی که مدت هاست خبری از هیچ کدامشان ندارم! به خیر فیس بوک گاهی عکسی، نوشته ای چیزی از هر کدام می دیدم و یادشان می کردم و حالا مدت هاست که صفحه ی فیس بوک م خاک می خورد...

دلم لک زده برای سینما فرهنگ سانس های 10 تا 12 شب که بعدش بیایم خانه و بابا به زور یک لبخند روی لبش بکشد و بگوبد :" خانم دکتر مملکت ساعت یک شب نمی آید خانه!"

دلم لک زده برای بی هوا زنگ زدن به دختر خاله جان و بی هوا چمدان جمع کردن و رفتن شمال که بعدش روزها را به خواب و شب ها را به گردش بگذرانیم...

دلم لک زده برای بی خیالی...

بعضی وقت ها چه اتفاقات کوچکی حسرت می شوند...

این روزها مانده ام پا در هوا میان آرزوهایی که چهار سال و نیم قبل به زور ساختم شان تا بی آرزو نمانم و آرزوهای پیش از آن چهار سال و نیم که همه ی زندگی ام را دادم و به دست نیاوردم و حالا باز هم بازگشته اند و دارند آرزوهای اخیر را به سخره می گیرند...