هوا آنقدر سرد نیست که این جور دست هایم منجمد است و روی کیبورد نمی لغزد. سال عجیبی است این 92 ،این سومین بار است توی همین چند وقت اخیر که اشک هایم با ذوق و خنده از چشمانم جاری می شوند...

اولین ش فردای انتخابات و شب جشن پایان سال های نکبت بود، دومین ش خواندن یک تحلیل که امیدوارم کرد به زودی میرمان از حصر آزاد می شود(دومی اشک شوق بود و اشک شرمندگی) و این هم سومی اش آن هم درست چند ساعت بعد از آن بدمستی فلسفی!

توی وبلاگ ش نوشته دارد پدر می شود، و چند روز دیگر صدای سوگلی توی خانه اش می پیچد. راستش حسودی کردم به او که با همه ی سر به هوایی ها همیشه خدایش مواظب آرزوهایش است.

حکایت بودن ش از نوع خاص(!) توی زندگی من حکایت سه هفته بود، تفاوت ها را تاب نیاوردیم و خیلی زود درگیر شدیم، او یک بسیجی از جنس مردهای روزهای نکبت هشت سال بعد از هشتاد و چهار بود و من به قول او یک فمینیست با قلم تیز و توهین آمیز! همیشه می گفت بالاخره یک روزی می آیم بند سیاسیون اوین ملاقات ت و برایت آلوچه می آورم! بعد می شویم تیتر اخبار! حضور ... در زندان اوین برای ملاقات شورشی! بعد از آن مدت بودن ش شماره ام را عوض کردم ، میم به او حساسیت داشت .مدت ها فقط وبلاگ م را می خواند و گاهی می خواندم ش

وقتی فهمید می خواهم با میم ازدواج کنم برایم ای میل فرستاده بود و نوشته بود" قول بده عکس دخترت را بگذاری وبلاگ ت، دوست دارم ببینم مادری با این همه شوق مادر شدن چه فرشته ای تقدیم این دنیا می کند..." ای میل را مدت ها بعد از به هم خوردن داستان میم باز کردم و خواندم و چقدر اشک ریخت م از ترکیب "شوق مادر شدن".

بعد از پایان داستان میم در جلسه ای دوباره دیدم ش، دوستان خوبی شدیم، مرد خوبی بود و  بعد از آن همیشه به آن سه هفته خندیدیم. آن وقت ها سخت (!) در فکر ازدواج بود، متشرع بود! زیادی!

همیشه می گفت آخرش آرزوی داشتن سه دختر را با خودت به گور می بری و سه پسر شر و هایپر اکتیو وبال گردن ت می شوند، روز عقدش برایش نوشته بودم "در پیشانی نوشت همسرت دختر می بینم! قول بده روزی که دخترت به دنیا آمد عکس ش را بگذاری وبلاگ ت و متاسفم که آرزوی ساختن خانه ی درختی برای پسرهایت را با خودت به گور می بری..."

خودم پشت ش را گرفتم تا ازدواج کرد، می گفت سر عقد همه ی دعاها مستجاب است! می گفت برایم دعا کرده که خدا آن سه دختر را به آرزوی مادری ام ببخشد!بعد از تبریک عقدش برای همیشه از او خداحافظی کردم، همان روز بود که پشت تلفن با بغض و غصه ای که فقط از درک او می آمد گفت:" آرزو می کنم یک بار دیگر بخندی! از آن خنده های حقیقی ات که مدت هاست تلاش می کنم صدایش را بشنوم! کاش چاشنی تبریک ت می کردی! خندیدم و خنده ام اشک شد و از چشمان هر دویمان بارید، چشمان م آن روزها عجیب در انتظار میم بود...

امشب توی ای میل های قدیم می گشتم که دیدم برای نوشتن  نقد یک کتاب از من نظر پرسیده بود، دل م خواست وبلاگ ش را باز کنم ببینم با قلم چه می کند که دیدم شوق از تک تک واژه هایش می بارد، او پدرشده....

می گفت پدر دختر بودن لیاقتی می خواهد که من ندارم ش! خدایش این لیاقت را هم قسمت ش کرد...